يک شعرسادو مازوخيستي-نگاهي به ايچي قاتل Ichi the Killer ساخته تاکاشي ميکه

گوش کن وقتي به کسي دردي رو اهدا مي‎کني ،نبايد درباره احساس دردي که در طرف مقابلت ايجاد ميشه فکر کني،بايد به لذتي که از درد کشيدن طرف مي‎بيني تمرکز کني،اين بالاترين هديه‎ايه که به يه مازوخيست (طرف مقابلت) مي‎دي...در وحشي بازي‎هاي تو نشاني از عشق نيست...


داستان مرد ساده لوحي چون ايچي که هم‎چون کودکان گريه مي‎کند و آب از بيني‎اش سرازير مي‎شود و در دنياي گانگسترهاي ساديستي گرفتار شده و خاطرات تلخي از گذشته او را احاطه کرده است و مردي به نام جيجي با تفکراتي آرماني که مي‎خواهد در برابر ياکوزاي خشن ژاپن بايستد، بيشتر شبيه يک داستان کلاسيک از مرد گرفتاري است که قصد برون رفت از اين مشکلات به همراهي مرشدش را دارد؛ اما ماجرا وراي اين قصه بارها گفته شده است.

در يکي از عناوين تبليغاتي بر اين فيلم آمده است:

«نبرد مابين مازوخيسم مطلق با ساديسم مطلق. دوچيزي که هر کس در وجود خود قسمتي از آن را داراست؛ وجود دارد.»

از همين عنوان تبليغاتي -با وجود پر طمطراق بودن- هم مشخص است که با فيلمي فراتر از يک اسلشر ياکوزايي طرف هستيم. تاکاشی ميکه خود يکي از اساتيد سينماي گانگستري ژاپن است. آن‎چه که فيلم‎هاي ياکوزايي او را هم از ديگر هم‎مسلکانش هم‎چون تاکاشی کيتانو جدا مي‎کند، شلختگي و عدم رعايت ملزومات فرمي است. در آثار او آنارشيسم فرمي غريبي حکم‎فرماست که بعد از گذر دقايقي به آرامش و سکون مي‎رسد و بعد در ادامه باز هم به آنتروپي غريبي بدل مي‎شود. اين ساختار فرمي (شايد بتوان آن را يک نوع ساختار سينوسي-کسينوسي بناميم) گر چه گاهاً پاشنه آشيل فيلم‎هاي او مي‎شود و حتي تحمل اين لحن تصويري با مقادير متنابهي خشونت تصويري سخت و آزار دهنده مي‎نمايد، اما در اين فيلم تعادل متناسبي در ارائه خشونت و فرم بدون قاعده‎اش به کار مي‎گيرد. سينمايي موسوم به اکسترم که با چنگ و دندان و با هر وسيله‎اي سعي دارد تماشاگرش را به شديدترين وجهي آزار دهد که اين امر علاوه بر بحث پرداخت تصويري، اشباع فيلم به وسيله خشونت افسار گسيخته، تدوين و کات‎هاي سريع، ارائه حجمي از اطلاعات در مدت زمان کوتاه (که در ايچي قاتل با توجه به اين‎که از يک مانگا اقتباس شده مشهود است)، ميزانسن‎هاي شلوغ، کنتراست بالاي تصاوير و فيلمبرداري مواج، است.

در کارنامه پر اثر ميکه با انبوهي از فيلم‎هاي گانگستري ،آثار سينماي وحشت و هم‎چنين سينماي سوپرهيرويي با مشخصات خاص خودِ ميکه هم‎چون مرد گورخري و در اين اواخر بازسازي فيلم‎هاي کلاسيک سينماي ژاپن هم‎چون 13 قاتل ساخته‎ی ايچي کودو و هاراکيري ماساکي کوباياشي بزرگ، ايچي قاتل جايگاه ويژه‎اي دارد. در واقع اين فيلم  معجوني است از تمامي آثاري که ميکه ساخته است.

در نگاهي گذرا به اين هجويه تاکاشي ميکه، تصاويري از شماري ديوانه، در بستر يک فيلم ياکوزايي به نمايش گذاشته مي‎شود که بعضاً هيبت سوپرهيرويي دارند. در فيلم اشعار عاشقانه‎اي در باب شکنجه و خشم و خون سروده مي‎شود که زجر را هم‎چون لذات عاشقانه‎اي توصيف مي‎کنند. اگر صحنه‎هاي مربوط  به کتک خوردن خون‎بار زن بدکاره از يکي از سران مافيا و يا کاري که ايچي با او مي‎کند (که طعنه‎اي بر قهرمان آثار کلاسيک است که قهرمان مظلومي را نجات مي‎دهد)

-از اين به بعد من کتکت مي زنم- و بعد کشته شدن وحشيانه زن و يا خزعبلاتي که مابين کيکي‎هارا و خانم کارن در باب اين‎که چگونه زجر دادن موجب اثبات شدت عشق مي‎شود و يا حتي عاقبت رابطه‎ی عاشقانه خانم کارن و ايچي  توجه نمود دو برداشت متفاوت مي‎توان داشت.  اين‎که گرايشات سادومازوخيستي (شايد به تعبير بهتر لذات زجر) در فيلم تصويري واقعي است!!! و يا براساس آن‎چه از کاريزمای شخصيت  سينماتوگرافيک ميکه بر مي‎آيد بيشتر هجويه‎اي است بر بخشي از سينماي صورتي ژاپن؟!

اگر ايچي را هم‎چون بازي‎هاي مسخره ميشائيل هانکه فيلم خشونت براي رد خشونت در نظر بگيريم اين فيلم فاقد مولفه‎هاي جدي  آن نوع خاص سينماست. هم‎چنين ايچي  رويه‎اي رومانتيستي هم‎چون نگهبان شب- ليليانا کاواني ،به روابط سادومازوخيستي ندارد. حتي اين فيلم را نمي توان يک فيلم گور(GORE) هم‎چون کانيبال من ساخته‎ی الوي دي لا اگليسيا دانست. اگر در آن فيلم خشونت (که اتفاقا" به دليل فضاي غيرفانتزي بسيار عميق‎تر از فيلم ميکه است) قصاب قاتل و هم‎چنين فضاي دهشتبارش کنايه‎اي از فضاي حاکم بر اسپانياي زمان فرانکوست، اما در ايچي قاتل هيچ‎گونه ارجاع فرامتني نمي‎توان يافت که همان مشخصه سينماي گور باشد. چون دنياي فيلم يک دنياي وراي جهاني عادي و يا سمبليک است. از ديگر سو اين فيلم را هم نمي توان در رده فيلم‎هاي موسوم به سيک مووي همچون مجموعه فيلم‎هاي تجارب شيطاني، ضيافت خون و آثار وحشت جو دي ماتائو دانست چون عملاً حجم فانتزي‎گون خشونت و هم‎چنين روايت هجوگونه، همراه با جلوه‎هاي ويژه‎اي که در آن خونريزي‎ها چندان نمود طبيعي ندارند (يکي از مشخصه‎هاي خاص سيک مووي ها يا movies insane). اين مسئله  ناقض خصايص  اين گونه نه چندان درخشان سينمايي است. بنابراين نگاهی به فيلمي چون ايچي قاتل بدون تاملي بر ساختار سينماي جنايي و وحشت ژاپن و تاثيرات مانگا (قصه‎هاي مصور ژاپني) بر نوع فانتزي حاکم بر آن‎ها و هم‎چنين مشخصه‎هاي دو گونه خاص سينماي ژاپن يعني پينکي ايگا و جي هارورز و هم‎چنين فيلم‎هاي موسوم به ياکوزايي و حتي سيک مووي‎ها، کمي مبهم و گنگ مي‎نمايد. تاکاشي ميکه در اين فيلم خشونتي فانتزي گون  را به حدي افراط و اشباع به نمايش مي‎گذارد همچون مانگاهاي خشن ژاپني، صحنه‎هاي گاه مهوع را در کنار ساختاري غريب به کار مي‎گيرد هم‎چون سيک مووي‎ها، با شخصيت‎هايي که به هيچ‎وجه نمي‎تواند در مخاطبش حس همراهي و همدلي ايجاد کند. هم‎چون فيلم‎هاي متعلق به جريان پينکي ايگا، بي‎پروايي در تصويرپردازي و هم‎چنين اغراق در روابط را به نمايش مي‎گذارد. در واقع در ايچي قاتل همه ضدقهرمان هستند و شاخصه‎هاي شخصيت‎پردازي بر خلاف اصول کلاسيک آنتيگون و پرتاگون و يا حتي شخصيت‎هاي خاکستري فيلم‎هاي مدرن طوري بنيان گذاشته شده که حتي همراهي با فيلم بدون درک وجودي چنين ساختاري دشوار مي‎نماياند. از سويي ديگر فيلم همانگونه که گفته شد دچار آنارشيسم فرمي عجيبي است که پيش از آن‎که به نحوه کارگرداني ميکه برگردد، به ساختار مانگايي قصه ايچي مرتبط است. از آنجا که اصل مانگا هم به نوعي در ارائه اطلاعات مشوش و پراکنده عمل مي‎کند و حجم اطلاعات داده شده در چند تصوير و گفتار متني کوتاه خلاصه مي‎گردد بنابراين در فيلم نيز بر اساس ساختارهاي کميک، ارائه اطلاعات در يک صفحه هم‎چون سکان‎سهاي پي در پي سريع و در کسري از ثانيه صورت مي‎پذيرد. بنابراين ميکه عمداً  ساختاري پراکنده و لحني دچار تشتت را براي پيشبرد فيلمنامه به کار گرفته است. يعني فيلمي که تا حد امکان خصوصيت مانگا اصلي را حفظ کند بنابراين  کارگردان ساختار بياني فيلم را مبتني بر اصالت کميک گونه قصه اصلي قرار داده است. به این صورت در نيمه اول فيلم حتي حضور شخصيت‎هاي پرشمار و يافتن ارتباط با آن‎ها و هم‎چنين منطق روايي اثر  دشوار مي‎نمايد.

فیلم ichi the killerپس به نظر لازم مي رسد قبل از پرداختن به ساختار خود فيلم مقدمه‎اي بر زير گونه هايي که ميکه اثرش را بر مبناي آن پايه ريزي کرده گفت. قطعاً ايچي قاتل يک جي هارور نيست چون عملاً عناصر مابعد الطبيعه (هم‎چون ارواح انتقام‎جو و زنان گيسو سياه قاتل و يا مکان‎هاي جهنمي) در آن وجود ندارد. در ديگر سو عملاً ايچي يک فيلم تمام عيار متعلق به سينماي صورتي و يا پينکي‎ايگا  Pinku eiga (و زير شاخه‎هاي آن همچون پينکي ويولنس) نيست. در اين‎گونه‎هاي سينمايي همچون مجموعه فيلم‎هاي شکوفه و مار که در آن بر مبناي اعتقادات شامانيستي مي‎بايست قسمتي از روح شرير هر شخص با زجر دادن و زجر گرفتن آزاد گردد و به همين روي تصويري دراماتيک از رفتارهاي سادومازوخيستي به نمايش در مي‎آيد، که در اين فيلم اين‎گونه نيست و همان‎گونه که در ابتدا به آن اشاره شد ميکه بيشتر در صدد هجو اين تمايلات آنرمال است که اين امر با تصويري مضحک ودر عين حال خشونت بار به نمايش گذاشته شده است. آن‎گونه که حتي در دايرة المعارف‎هاي سينمايي لفظ کمدي هم بر زيرگونه‎هاي متعلق به فيلم آمده است.

يک روي ديگر فيلم نشانه‎هايي از سينماي خياباني دهه‎هاي 70 و 80 ژاپن مي‎باشد. عناصري از فيلم‎هاي موسوم به سينماي ياکوزايي که ميکه تعمداً با ارجاعات گاه مستقيم خود گوشه‎اي ديگر از دنياي فيلمش را به آن اختصاص داده است. در سکانس‎هايي از فيلم ما شاهد شکنجه وحشيانه سوزوکي (يکي از دار و دسته‎هاي ياکوزايي که گمان مي‎رود در گم شدن آنجو و چند ميليون يني که دزديده شده نقش دارد. سکانس قلاب شدن و شکنجه او ارجاعي است به فيلم قانون ياکوزا ساخته ترئو ايشي. سينماي خشني که در آن ارتباطات مافياي ژاپن و تبادلات و درگيري‎هاي ما بين آن‎ها بر خلاف ظاهر اسطوره‎اي که پدرخوانده‎ها در سينماي آمريکا و اروپا دارند تصويري زمخت و فاقد لطافت دارند. آثاري که در آن‎ها خشونت، پايبندي‎هاي متعصب گونه و انتقام‎هاي خونين جريان دارند. تاکاشي ميکه که خود در ساخت فيلم‎هاي ياکوزايي دستي بر آتش دارد با ارجاع به آثار کيتانو،تينکو فوکوساکو، سي جون سوزوکي و حتي نوريفومي سوزوکي شاخص‎هاي سينماي ياکوزايي و ولنگاري تصويري که گاه در آن فيلم‎ها وجود دارد (هم‎چون پرش‎هاي تصويري از صحنه‎هاي تعقيب و گريزهاي خياباني و يا درگيري‎هاي خياباني اشباع از جلوه‎هاي صوتي و شلوغي کادر) به خصوص در ابتداي فيلم، اعتقاد تعصب گونه آن‎چنان که کيکي‎هارا به رئيس خود دارد و خشونت بيش از حد او در تنبيه زيردستان (هم‎چون کشيدن گونه‎ی يکي از زيردستان‌ تا مرز پاره شدن که خود ارجاعي است به صحنه‎اي از فيلم استريت موبستر –کنجي فوکوساکي).

گرچه حجم علايق سادومازوخيستي در آثار سينماي ژاپن سابقه‎اي طولاني‎تر  دارد (شايد اشاره به عناوين سينماي ژاپن خود بيانگر اين علايق باشد از جمله سري فيلم‎هاي موسوم به لذت شکنجه ساخته ترئوايشي و يا مجموعه فيلم‎هاي ساديسم-شوگان ساخته يوکي ماتسوگوچي) اما تصويري که ميکه در اين باب به مخاطب ارائه مي‎دهد مانند اين کالت مووي‎هاي اکسپلويتیشن در جهت تحريک ذات شرورانه مخاطبانش نيست بلکه به نوعي روايتي هزل‎گون از همان آثار سينمايي است. اين‎گونه است که خشونت فانتزي (شايد بهتر خشونت کارتوني) و صحنه‎هاي مشمئز کننده از تکه تکه شدن آدم‎ها و شخصيت‎ها با تمام خشونت نهفته‎اي که در خود دارند کارکردي دگرگون مي‎يابند، هم‎چون صحنه‎اي که طي آن يکي از مامورين پايش بر روي باقيمانده بدن يکي از مقتولين ليز مي‎خورد و صحنه‎اي مضحک خلق مي‎کند و يا صحنه بازجويي از متهم که در جعبه تلويزيون محبوس است که در کنار خشونتش شوخ طبعي غريب و آزار دهنده‎اي در آن وجود دارد.

نام فيلم گرچه ايچي را به عنوان شخصيت اصلي در نظر گرفته است اما در اصل قصه فيلم بر مبناي شخصيت غريب کيکی‎هارا پيش مي‎رود. کيکي‎هارا با آن ظاهر عجيب و گونه‎هاي برش داده شده و لب‎هاي به هم سنجاق شده که مستقيماً از مانگاي هيدئو ياماماتو پاي به دنياي واقعي گذاشته، خوي خودآزار قصه است. مردي که به زشتي نمايش داده مي‎شود در صحنه اي مشمئز کننده تکه‎اي از زبان خود را براي تنبيه مي‎کند (در فيلم ياکوزا ساخته سيدني پولاک بريدن انگشت نشان تنبيه است) اما با اين مازوخيسم حاد او خوي دگر آزار غريبي را نيز داراست. با وجود چهره بسيار زشت و منفور کننده‎اي که از او در فيلم به نمايش گذاشته مي‎شود اما او جزء معدود شخصيت‎هاي فيلم است که مرتکب به قتل نمي‎شود...

ايچي روي ديگر فيلم شخصيتي منزوي، بيمار و افسرده است که به شدت تمايلات دگرآزاري دارد. احساسات ساديستيک او در لذت بردن از ديدن چهره داغان شده زن بدکاره و لبخند که بر آن مي‎نشيند و يا لذتي که از کشتن مي‎بيند خوي دگر آزار فيلم است که هم‎چون کيکي‎هارا او نيز دچار مازوخيسم حادي نيز هست. انزوا و افسردگي او و هم‎چنين زجري که از يادآوري گذشته‎هاي خود مي‎برد و گريه‎هاي او در هنگام کشتن نشانگان مازوخيسم نهفته اوست.

تقابل اين دو شخصيت اصلي(در کنار چندين و چند شخصيت ديگر که به طور فوق العاده اي همه داراي هويت خاص خود هستند و پرورانده شده‎اند) که در واقع بازيچه سه شخصيت ديگر (جيجي، خانم کارن و رئيس گروه ياکوزايي) همان تقابلي است که در عنوان تبليغاتي به آن اشاره شد. اين تقابل با رسيدن به صحنه‎هاي پاياني هم‎چون احراز هويت جيجي که در زير ظاهر نحيفش اندامي ورزيده دارد و تصويري از کيکی‎هارا در انتها که با گونه‎هاي شکافته شده‎اش به تماشاگرانش دهن کجي مي‎کند و فرجام فيلم شکلي ديگر به خود مي‎گيرد.

پي نوشت:
1- پرونده سينماي وحشت در آکادمي هنر :

به نظرم پرونده جالبي  از کار در اومد.

2-راستش اينکه علاوه بر اين فيلم قصدم نوشتن در مورد سري فيلمهاي حلقه و کينه  و همچنين سوسايد کلوب بودش که پيش نويسش اينجاست. چند بار در موردشون نوشتم ولي به دلم ننشست.زيادي توصيفي و ژورناليتسي در ميومد به نظرم ميشه بعدا" اون رو بسط بدم....
3-مطلب ايچي قاتل مي تونه مقدمه  مجموعه مطالبي باشه که خودم اسم ديالکتيک خشونت رو روشون گذاشتم.مروري بر سينماي جنايي و وحشت رئاليستي(يا بهتر شبه رئاليستي) و شخصيتهايي که دچار ناهنجاريهاي شخصيتي و رواني هستن.

هارور....

آئین(مراسم-مناسک )-مایکل هافشتروم
خلاصه داستان:
پسر جوانی که همراه با پدرش در کار شستشو و آرایش مردگان فعالیت دارد او همچنین به عنوان کشیش قصد ادامه تحصیل دارد هر چند به دلایل دیگری قصد دارد تغییر رشته بدهد اما چون تحت نظارت کلیساست کار سختی به نظر می سد.اما چالش قصه وقتی شروع می شود که او برای دختری که بر اثر تصادف در آستانه مرگ قرار گرفته دعای می خواند که بسیار تاثیر گذار است. و این امر موجب میشود تا کلیسای محلی او را به واتیکان و دایره جنگیری بفرستد اما....

-یادت باشه ایمان به عدم وجود شیطان تو رو در برابر اون محافظت نمی کنه....

بدون تعارف بگم اگه جمله ابتدایی که تاکید بر واقعی بودن ماجراهای فیلم و داستان که فیلم از روی آن ساخته شده , و حضور آنتونی هاپکنیز بزرگ در یک نقش آفرینی فوق العاده از یک کشیش خونسرد که در بعضی حالات ,هانیبال لکتررا با آن سیمای سرد رو تداعی می کرد , نبود تحمل دیدن این فیلم طولانی( که اتفاقآ از فقدان هیجان ضربه زیادی دیده ) بسیار سخت می بود....داستان بر اساس همون کلیشه های زیر ژانر جنگیری پیش میره محل فیلم هم به نوعی ارجاعیست به فیلم آنتی کریست آلبرتو دی مارتینو ایتالیایی....داستان فیلم با صحنه آرایش و شستشوی یک زن مرده ,نشانه هایی که گویا معرف ماجراهای فیلمه,همراه با چند تکانه شوک آور ,چند رویای محو و بعد معرفی جوانی که دچار شک و تردید شده آغاز می شه....برای شروع ریتم کنده که اتفاقا" برای یک فیلم مبتنی بر ژانر یک ایراد به حساب میاد.تقریبا" اکثریت قریب به اتفاق فیلمهای موفق هارور برای اینکه در ابتدا شوک اصلی و به قولی بوکسورها ضربه منگی رو به تماشاگر وارد کنند سعی می کنند با نشان دادن یک نیمچه ماجرای کوچک اون رو خلع سلاح کنند ایراد این شروع رو فیلم داره و همین کمی برای فیلمی در این ژانر ضعف به حساب میاد...قاب بندیها استاندارد و فیلم از لحاظ تصویری غنیه....حضور هاپکینز و ورود به دنیای فیلم نقطه عطف فیلم به حساب میاد...تا رخوت و کسالت بار فیلم کمی جون بگیره...هاپکینز در نقش یک کشیش جنگیر و مبادی آداب و همچنین دانای کل عالی عمل می کنه.صحنه ورود او و دیدار ش با کشیش آمریکایی همانند شاهکارهای کلاسیک تاریخ سینما لحظه دیدار شاگرد با استاد رو تداعی میکرد.مثلا" لحظه ورود پسر جوان به خانه خانم هووی شام در آرزوهای بزرگ دیکنز ویا....
اما با تمام این خوبیها واقعیتش اینه که فیلم برای یک فیلم ژانر وحشت چندان جایی برای تاثیر گذاری روی تماشاگرش نداره این امر نه به خاطر فرم فیلم بلکه در اصل ضعف فیلمنامه اس...فیلمنامه بیشتر از اینکه بخواد قواعد ژانری رو رعایت کنه درگیر ارائه اعقایدی مذهبی و بحتثهای ایمانی و فلسفی میشه ....این امر گرچه کمی فیلم رو از یک فیلم وحشت صرف بالاتر میبره اما در واقع عاملی میشه که مسائل اعتقادی بر فرم فیلم غلبه کنن...دیالوگهای مابین مایکل (کشیش آمریکایی) و پدر لوکاس بحثهای اعتقادی که گویا خود هافشتروم رو هم تحت تاثیر قرار داده دیالوگ پدر لوکاس و تمثیل او از یافتن مدرک درباره چیزی که بر مبنای آن قرار داریم در دیالوگ
-- می دونی جالبترین چیز در مورد شکها و تردیدها چیه....همه دنبال اثبات یه چیز هستند,واقعیتش اینه که وقتی ما روی زمین هستیم چطور می تونیم زمین رو پیدا کنیم ؟
حرف کهنه و به قول روشنفکران امروزی دمده است .....راستتش اینجور اثباتها رو هیچوقت نتونستم به خودم به قبولونم (یاد دلایل طول و عرضی پیرامون مسئله جبر و اختیار می افتادم که بیشتر شوخی به نظر میومدن تا منطق).یک دلیل به قول فیلسوفان عرضی که باعث میشه در مورد مربوط به بحثهای ماورایی احتیاج به ارائه دلیل مادی و علمی و فیزیکی نباشیم...
دیالوگ زیبای دیگری که وجود داشت وقتی رد و بدل میشه که دختر نوجوانی جن زده دچار نوعی تشنج میشه و پدر لوکاس از مایکل درباره باورش سئوال می کنه :
-آیا باور کردی؟
--نه اون شیطان نیست...
-خوب یه مثال برات میزنم ....ببین یه دزد توی شب وقته دزدی چراغا رو روشن می کنه.؟ خوب مسلمه که نه می دونی چرا چون اون می خواد به تو اینطور وانمود کنه که اصلا" در خونه نیست ...شیطان هم دقیقا" همین کار رو می کنه...طوری وانمود می کنه که انگار وجود نداره...
-- خیلی جالب شد عدم وجود یک چیز شد دلیلی برای وجودش....
دیالوگ مهمیه واقعیتش هم اینه که اگه تفاسیر مذهبی رو نگا کنید گاهی اوقات به تناقضات بدی می رسیم که...بگذریم
بر گردیم به خود فیلم علاوه بر ضعف فیلمنامه ....بازیگر نقش مایکل و زن خبرنگار تقریبا" نقش ماست رو دارن و بسیار بد بازی میکنن ....بازیگر نوجوان جنزده بسیار شبیه کاراکتری که در فیلم اخرین جنگیری دیده بودیم با همان مشکلی که در اون فیلم هم شاهد بودیم....از دیگر سو اون تغییر حال هاپکینز بسیار بچه گانه و مثل سیاه مشقهای کلاسای فیلمنامه ای (که همیشه در اواسط فیلم و به قولی طول عمر فیلم نیاز به یک پیچش سینوسی هست که دوباره تماشاگر رو به دنیای فیلم بازگردونه) ساده انگارانه و بدون مقدمه چینی لازم و پیرنگ خاصی اتفاق میفته....ولی با این حال باز هم میگم بازی هاپکینز به نسبت دیدنیه گر چه به پای شاه بازیهای قبلیش نمیرسه....به هر حال اگه کمی مسائل اعتقادی و مذهبی براتون جالب باشه مناظره های جالبی در فیلم گنجونده شده....
و اما کارگردان یعنی مایکل هافشتروم که چند تجربه در ژانر وحشت رو داره فیلم به نسبت موفق 1408 فیلمهای متوسط دارید و اویل ,استخر اشباح و...رو در کارنامه خود داره و این یکی هم جزو همون اثار متوسطش قرار میگیره...فیلم بر اساس کتاب آئین یک مراسم جنگیری مدرن نوشته مت بیگلو ساخته شده که همین نشون میده چگونه برگردان کتاب استیفن کینگ در دستان هافشستروم به 1408 بدل میشه و این یکی یک فیلم کلیشه ای...
برای خودم چند موضوع جذابتر از خود فیلم بود اینکه در واقعیت هم در واتیکان همچنین مجمعی وجود داشت....شخصیت پدر .....با بازی هاپکینز هم یک پیرمرد هفتاد ساله واقعی در ایتالیاس که البته تصویر ارائه شده در فیلم چندان با واقعیت وجودی این شخصیت همخوانی نداره...
نمره من 5 از 10

اتاق زندان-جان کارپنتر


خلاصه داستان :
دختر جوانی (آمبر هیید) بعد از آتش زدن یک ویلا توسط پلیس بازداشت میشه...اون به دلیل بعضی مشکلات روحی روانی به یک بیمارستان روانی سپرده میشه ....آسایشگاهی با یک سر پرستار مرموز,یک پرستار مرد مشکوک ,دکتری به ظاهر رئوف و بیماران مبتلا به انواع پارانوییدهای خفیف و ....اما این همه ماجرا نیست به ناگاه حضور یک موجود ماورایی در آسایشگاه و ناپدید شدن یکی از مریضان و....باعث میشه دختر تازه وارد به روابط موجود در این محوطه شک کنه و....

--افسردگی مغز رو دوپاره می کنه....می دونی این یک دفاع ناخودآگاه بدنه....مثل روش تولید مثل باکتریها....

حقیقتش انتظار تقریبا" طولانی برای فیلمی از جان کارپنتر (که برای من یکی حکم یه منبع الهام رو داره و فیلمهاش از نظر دکوپاژ و میزانسن وتدوین و حتی جلوه های ویژه ....شاهکار های بی نقصی هستن ) چندان دلپذیر که چه عرض کنم ناامید کننده بود...دلیل اصلیش رو میشه در این دید که نوع زیر ژانری که کارپنتر برای ارائه انتخاب کرده کلا" با سینمای مبتنی بر ماجرا ( روایت محور : بهره گیری از الگوهای روایتی وسترنهای اسپاگتی و مایه های غلیظ اسلش) اون توفیر داره ....کارپنتر که به قولی لقب مستر اف هارورز رو به یدک میشه اینبار به حوزه وحشت سایکو وارد میشه ....زیر ژانری که تخصصی در اون نداره ....وقتی به شاهکارهای کارپنتر (هالوین,شی ,شاهزاده تاریکی و....) یه نگاه اجمالی بندازیم چیزی که بیشتر به چشم میاد مایه های اسلشر در سینمای اونه ....او استاد تلفیق خشونت فیزیکی با محتوای فرا طبیعیه...بنابراینم زیاد به جزئیات پدیده ,شخصیتها و....نزدیک نمی شد ...چیزی که در این فیلم عملا" بدل به پاشنه آشیلش شده....کارپنتر به شدت مجذوب شخصیتهای فیلمش شده,سعی می کنه جزئیات بیشتری از اونها ارائه بده....موردی که با ذات سینمایی اون نمی خونه....از نظر ماهیت فیلمنامه ای شاید بشه گفت کمی به نظرم از لحاظ واقعگرایی دچار مشکله....کلا" در بیماران اسکیزوفرنی ماهیت بیماری جنبه های فیزیکی پیدا نمی کنه....در اینگونه بیماران اصولا واقعیت به جای کتمان تغییر ماهیت میده بنابراین تبدیل یک ماهیت به ذات فیزیکی در اصول علم رواشناسی کمی دور از ذهن به نظر میرسه (دقیقا مشکلی که شاتر آیلند و یا فیلم ایرانی خاطره با اون دست به گریبان بودند).اینجا هم همین مورد به وضوح ب نظر میاد که به نظرم کمی از واقعیت به دوره...
اسپویلر:
حقیقتش این فیلم رو میشه ترکیبی از چند فیلم شاتر آیلند,هویت و سی بل در نظر گرفت که این یکی دیگه از مواردی که با ذات سینمای همیشه اوریجینال کارپنتر متفاوته .کلا" این ماجراهای مربوط به آسایشگاههای روانی که در فیلمهایی چون پرواز بر آشیانه فاخته (فیلم اکنون کلاسیک شده تاریخ سینما با نقش آفرینی جاودان جک نیکلسون),گودال مار(یکی دیگه از کلاسیکای تاریخ سینما در مورد روشهای درمانگری یک زن افسرده دچار گونه ای خفیف از شیزوفرنی) قلمپرها (داستان زندگی مارکی دوساد یکی از معروفترین فیلسوفان دیوانه تاریخ ) و یا فیلم غریب من یک سایبورگ هستم (داستان عاشقانه ای از سینمای کره که در بطن یک آسایشگاه روانی میگذره) و چندین و چند فیلم دیگر همیشه تصویری غریب از این محیط های به بیننده منتقل می کنند.در این فیلم تقریبا" معادل شخصیتهای موجود در این فیلمها رو میشه مشاهده کرد .
با تمامی ضعفهایی که به نظرم فیلم در خودش داره چند نکته حائز اهمیت برای دوستداران سینمای کارپنتر هنوز هست که می تونه طرفدارانش رو برای چند لحظه به یاد خاطرات فیلمهای قدیمیش بندازه...از جمله تک فریمهای مربوط به کابوسهای امبر هید زیبا رو ,سکانسهای قتل دختران!!!!که طرفداران قدیمی خو گرفته به سادیسم فیلمهای کارپنتر عاشقشن (برای نمونه صحنه ای که دختر با دستبند روی میز خوابیده و بوسیله یک میله فولادی.....یا صحنه ای که یکی دیگه از دخترها بوسیله دستگاه شوک الکتریکی تا حد مرگ شکنجه میشه .....)
خلاصه اینکه ارزش یکبار دیدن رو فیلم داره ....
نمره من 5 از 10

مسخ شده-چول سوچانگ

خلاصه داستان:
داسان زن جوانی که مسئول یک سازمان اعتباری و مالی است و فاقد هر نوع روح کمک و همیاری است.در ابتدای فیلم شاهد آزار دختر جوانی است اما حاضر به شهادت نیست....الی هذا اون تصمیم میگیره به جزیره ای که دوران نوجوانیش را در آن گذرونده بره و با دوست دوران کودکیش ملاقات که....اما جزیره با آدمهای فاقد احساس و مجنونش چیزی نیست که برای گذارندن یک مرخصی اجباری مناسب باشه و ....

فیلم نمونه ای دیگه ای از سینمای اسلشر کره که نوعی سبوعیت غلیظ در اون موج میزنه مثل تقریبا" تمامی اسلشرهای کره ای (من شیطان را دیدم فکر کنم تو اینجا معرفی کردم...)....فیلم در یک لبه بین یک فیلم جنایی با مایه هایی از سینمای وحشت و یک فیلم درام قرار داره بنابراین نمی توان آنرا به صرفه یک فیلم جنایی –اسلشر دید....حقیقتش هم برای خودم این حجم خشونت و سبوعیت در سینمای کره عجیب به نظر میاد کشور تقریبا" توسعه یافته که آنچه از سینماش شاهدیم دچار نوعی بورژوازی غریبه...جامعه ای که گویا در بطن پیشرفتهای اقتصادی نتونسته بدویت حاکم بر فرهنگ مردمش رو اصلاح کنه....در فیلم اونقدر شخصیها سیاه نمایی شدن که گاهی اوقات تماشاگرش رو هم پس میزنن (مثل بدمنهای بالییوودی که گویا ذره ای انسانیت هم ندارن)
فضای ایزوله و بدوی جزیره و آدمهای مسخ شده و زنهای فاقد شعور .... بسیار شبیه فضای سرد و آبسورد ادبیات چپ40 دهه ایران (ماجرایی فیلم هم شباهت زیادی به یکی از داستانهای امین فقیری داره) و همچنینی همان فضای خفقانی قصه های صادق چوبکه....داستان در مورد خشم به فوران درامده یک زن زجز کشیده اس که مصیبتهای فراوانی دیده و حتی دیدار دوست قدیمیش هم نمی تواند مرهمی بر دردهایش باشد....در انتهای فیلم است که فضای به نسبت ساکن دو سوم ابتدایی فیلم به اون یک سوم پر از تحرک خشن و هراس آور انتهایی می رسد.....کارگردان عملا" همون شیوه کلاسیک فیلمسازی را به نمایش در آورده ....حجمی از اتفاقات شلاقی در نیمه اول فیلم و به ناگاه تخلیه آنی احساسات در انتها ....سکون عمدی فیلم هم باعث شده که زیاد انند نمونه های خلف هالییوودی و اروپاییش آدنالین خون خیلی بالا پایین نکنه...
صحنه ابتدایی فیلم هم به شدت یادآور فیلم مرا به جهنم به کشان سام ریمی بود....خلاصه اگه اون پایان با پیام اخلاقی فیلم که به شدت به نظرم تحمیلی میاد رو فاکتور بگیریم انتخاب بدی برای دیدن نیست ...
نمره من 6 از 10



کشیش –اسکات چارلز استورات

خلاصه داستان:
آدمیان از دوران قرون وسطی تا اواسط قرن بیستم با وامپیرزها و خون آشامها در حال جنگ هستند.اما اونها قویتر بودن و بنابراین کلیسا مجبور میشه وارد عمل بشه و دسته ای از کشیشها رو با قدرتهاو مهارتهای ویژه تربیت می کنه و بدین وسیله دوران افول وامپیرزها شروع میشه ...اما با شکست اونها کشیشها در دنیای ایزوله (با تفرکرات انگیزیسیونی حکومتهای توتالیته ) مطرود میشن و.....
اما دنیا رو یک منوال نمی چرخه و دوباره وامپیرها حملاتشون رو آغاز می کنن...در این بین یک کشیش برای حفاظت از دختری که وامپیرها اون رو دزدین به یک نوع شورش خود خواسته دست میزنه ....

--یعنی این دنیایی بود که من براش جنگیدم
---نه ,اما این تنها دنیایی که برامون باقی مونده

اینم سرشار از کلیشه هایی که این سالها مونه هاش رو فراوان دیدیم...تلفیق دنیای متروپلیس ,یک حکومت خشن تفتیش عقایدی به سبک قرون وسطی و توتالیته و یک فضای آخر زمانی .....فیلم باز هم فضای متروپلیس گونه ,روایت مبتنی بر سینمای وسترن ,فضای سورئال استودیویی (من که فکر میکردم کارگردان این هم همون زاک اسنایدره) و شبیه به نقاشیهای اکسپرسیونیستی (که نمونه های فراوانی این سالها داریم می بینیم از سین سیتی که بهترینشون بود تا 300 واچمن و همین فیلم آخری اسنایدر کذایی یعنی میخکوب)...فارغ از اون قصه که پلات اصلیش مثل فیلمهای وسترن در مودر جستجوی قهرمان فیلم به دنبال گمشده و فضای جاده ای همراه با موتیفهای تکرار شونده آن سینما مثلا" قطار و اسب (که اینجا جاش رو به موتورسیکلتهای مجهز به اکسیون نیتروزنی داده) و ششلول بندی و....و همچنین فضای جدید سینمای رزمی شرق آسیا (مثل همون راه جنگجو و کاراگاه دی و....)و...این میشه فرم فیلم....
محتوای فیلم هم مثل اکثریت فیلمهای پست آپوکالیسی مبتنی بر شورش یک فرد علیه نظام فاسد و دنبال کردن همون مرامهای اخلاقی و انسانی و....
خلاصهاینکه عملا" هیچ چیز دندونگیری در این فیلم نیست که بهش دل ببندید....یک فیلم پاپ کرنی تمام عیار که انتهاش رو هم جوری می بندن که راه رو برای تولید چند قسمت دیگه فراهم کنن و....
نمره من 4 از 10



چشمهای جولیا -جولیام مورالس

خلاصه داستان:
سارا زن نابینا در حالیکه به نظر از یک موجود ماورایی ترسیده باشه در خونه اش خودش رو حلق آویز می کنه ...اما حضور یک مرد با فلاش زدنهای پی در پی یک دوربین ,و پایی که صندلی اعدام رو می زنه و.....

-ببین من خیلی اشتیاق برای دیدن ندارم....من خیلی چیزهای زیبا رو دیدم و حسرتی برای ندیدنشون ندارم
--چه جالب ....ببینم قشنگترین چیزی که تو عمرت دیدی چی بوده؟
-چه سئوال بی رحمانه و تفکر برانگیزی کردی....می دونی من یه عمر رو به رصد کردن ستاره ها و سیاره ها گذروندم....شاید به عمق زیباییهای روی زمین هیچ وقت پی نبردم....اما می دونی تو صحرای بزرگ آفریقا با اون آسمان وسیع و هوای شفافی که داره زیباترین منظری ای که آسمون داشت رو درش دیدم...اون شب رو دقیقا" به یاد دارم....من و آیزاک با هم بودیم به آیزاک گفتم آسمون رو نگاه کن ببین چقدر قشنگ.من محو تماشای آسمون بودم ....اما دیدم آیزاک داره منو نگا می کنه ....بهش گفتم هی داری قشنگترین تصویر دنیا رو از دست میدی....به من گفت : من می تونم با نگاه کردن به چشمای تو تمام قشنگیای دنیا رو ببینم ....تو اون لحظه تنها حسی که به من دست داد یه چیزی شبیه دلواپسی بودش....
قبل از هر چیز میگم این یکی فوق العاده بود به قول عشق فیلما یک مستر پیک....
.یک فیلم با یک اسلوب روایتی کلاسیک و یادآور همون شبه جیالو ها ی فوق العاده اسپانیایی و یک شاه فیلم از سینمای محبوب من بعد از سینمای ایتالیا .سرزمین خسوس فرانکو ,نارسیو ایباز سرادو,آرماندو دی اوسریو ,ویسنته آراندا و دیگر سلاطین وحشتش ...و اینبار هم با تهیه کنندگی گیلرمو دلتوره (که خودشم دستی بر آتش داره در ژانر وحشت ) و کارگردانی مورالس که در 2004 شبح نامطمئن رو ازش دیدم....
فیلم سرشار از سکانسها و لحظات ناب و هیجان انگیزیه که مدتهاست در سینمای امروز شاهدش نیستیم مثل همون رابطه عاشقانه و افلاطونی زوج آیزاک و جولیا که شده یک عنصر نایاب در این سینما....
فیلم تمامی عناصر مدنظر را در خودش دارد تا خاطرات سینمای وحشت دهه 70 اسپانیا (در غیاب کامپیوتر و دوربینهای مادون قرمز و اینترنت و ....)رو برای ما زنده کنه....تن موسیقی با یک نوع کشیدن اصوات تکرار شونده و همچنین افکتهای رادیویی مطابق همون سالها....موسیقی که تحت تاثیر برنارد هرمان بر روی تصاویر فیلم سوار شده....از طرف دیگر با توجه به عنوان و مضمون فیلم تصاویر فیلم به سمت اکسپسیونیسم با تاکید بر تاریکی و زوایای تند انجام میگیره....فیلمبرداری همان تصویر برداری و فیلمبرداری سابجکتیو مخصوص سینمای جنایی اسپانیاس....و فیلمنامه که نقطه قدرت فیلمه ...گرچه شاید کمی گپ فیلمنامه ای رو تماشاگران خیلی سخت گیر پیرامون ضد قهرمان اصلی فیلم و شخصیت پردازیش بگیرن اما....
یکی از چند سکانس فوق العاده فیلمی جابی که دوست داشتم حتما" ازش بگم...در سکانسی از فیلم جولیا به آسایشگاه نابینایان میرسه و در وسط اونها به حرفاشون گوش میده(احتمالا" این صحنه عشاق آرجنتو رو به یاد گربه 9 دم می ندازه) حرفهایی در مورد خواهرش میزنن و بعد متوجه حضور جلیلا و یک مرد نامرئی میشن و بعد تعقیب و گریز عالی که دلم نیومد از اون سکانسای بی نظیر تصویری نذارم...





احتمالا" اونایی که دستی و عشقی در عکاسی دارن ...دوربینهای زنیت روسی با فلاش منیزیومی رو که برای شکار لحظه های مربوط به عبور حیوانات در شب یا جاهای فوق العاده تاریک استفاده میشد رو به یاد داشته باشن. اتفاقا" یه مدل جدید هم ازش اومد که میشد پی در پی 10 تا عکس رو ظرف یک دقیقه به صورت اتومات گرفت جالبش هم این بود که 90 درصد کارهایی که انجام میشد ماهیت مکانیکی داشت برعکس رقیب اون موقش یعنی یاشیکا (نمی دونم من چرا هیچ وقت از دوربین یاشیکا خوشم نمی اومد ) ....دوربینهای به قول اون روزا خرکار (عذر می خوام البته ) که برای هر فلاشش یه 10 ثانیه باید منتظر میشدی....تو فیلم یکی از همون دوربینها رو می بینیم که انصافا" کارگردان تمامی استفاده ممکن را از از اون میکنه....سکانسهایی که نور فلاش و نو رعد و رق باهم قاطی میشن...و لحظه ای که نور فلاش به چشمهای جولیا تابونده میشه و ....عالی ترین استفاده اش اون تعقیب و گریز انتهایی فیلم و اون وقفه های تک فریمی که نفس گیر بودند و زیبا....
خلاصه اینکه اگه مثل من دلتون برای یکی از اون فیلمای جنایی خوشگل و نوستالژی آور دهه هفتاد اون قصه های مرموز و در عین حال ساده و اون تکنیک کاملا" ابتدایی اما فوق العاده گیرا..... تنگ شده این فیلم رو توصیه می کنم....
نمره من 8 از 10

دندان سگ-گئورگی لانتیموس



خلاصه داستان:
داستان یک خانواده یونانی که پدر و مادر فرزاندانشان را از دنیای بیرون جدا کردن و تنها یک زن حق ورود به خلوت خانه رو دار....اما خوب همیشه مدار بر همین منوال نمی مونه و...

واقعیتش نمیشه داستان رو بدون تعاریف استعاری انجام شده دید...دنیای ایزوله دندان سگ رو می توان نماد دنیای یوتیاپیایی یا نماد بهشت در نظر گرفت که انسان در اون گرفتار شده اما زمانی که غرایز بر اون غلبه پیدا می کنن بهشت آرمانی بدل به مکانی جهنمی و غیر قابل تصور می شود...دندان سگ درباره پدر و مادریست که بدون دلیل خاصی فرزندان خود را در محدوده معین خانه اسیر کرده اند....آنها روابط خود را با دنیای بیرون قطع کرده اند و در این محدوده خلا مانند بچه ها به سمت همدیگر گرایش پیدا می کنند گرایشاتی که بیشتر همانند غرایز حیوانی برای رفع نیاز و گاه برای معامله(مسئله هد بند و آن ماجرای کذایی برای نمونه)....پدر در دیالوگی به طور نامحسوسی دلیل این زندان خود خواسته را داشتن فرزندانی عفیف و عاری از گناه می پندارد...(فیلم دهکده اثر ام نایت شیامالان را بیاد دارید جامعه ای که برای ایمن بودن خود را بصورت یک جامعه قرن نوزدهمی در آورده بود و .... )
اما حقیقت در فیلم به نوعی بیانگر پیروزی غریزه بر منطق و عصمت است......بچه ها گرچه توانایی رفع برخی نیازهای خود را دارند اما در سیر تکاملی به پیشرو دیگر تنها ارضا ساده برایشان کفایت نمی کند ....کریستیانا که تنها فرد بیگانه از دنیای بیرون است که می تواند به خانه بیاد و ارضا قسمتی از نیازهای خانواده را بر عهده دارد با خود مفاهیمی را همراه می آورد تا جامعه کوچک و بدوی خانه را دچار تحول و دگردیسی نماید....و به این ترتیب دنیای کوچک خانه در آستانه تحولی شگرف قرار می گیرد....او موجودی چندگانه را بازی می کند ....او نماد غرایز ,شهوت,ثروت و .....در کل شاید تمثیلی از شیطان که قصد دارد آدم و حوا را بفریبد
یه چیز فرا متنی :
خوب من همیشه یک سئوال از بچگی برام مطرح بود...در مورد سرنوشت بشری و بهشت برین و ....ذات بشر مبتنی بر کمال گرایی است ...بنابراین با هر درجه پیشرفت در هر وجهی چشم به دنیای وسیعتری و پیشرفت بهتر می کند...واقعیتش اینه ... بهشتی که در کتب مقدس آسمانی تعریف شده با نیازهای کنونی و به قول وسعت دیدی بشر امروزی همخوانی ندارد...نهرهای شیر,میوها های همیشگی و حتی حوریان بهشتی در دنیا کنونی قابل دستیابی اند و به همان اندازه دور....پاداش یک زندگی با معیارهای انسانی و اخلاقی یک دنیای عادی است که برای این روحیه همیشه حریص انسان اغنا کننده باشد....بحث اصلی فیلم و استعاره پایانی از دختر خانواده که نواخاسته سیمای اثیری و آسمانی را تداعی می کند برای من یکی شعر حافظ رو تداعی می کرد : من ملک بود م وفردوس برین.....واقعیتش اینه که آیا بشر امروزی اگر با فریب حوا به زمین خاکی امروزی تبعید نمی شد آیا حضور در دنیای ساکن و بی روح و فاقد هیجان یوتوپیایی می تونست بازم مثل الان جذاب باشه یانه....
نمره من 8 از 10

سینمای اکسپولایشن در برابر سینمای روشنفکری اروپا....کاولیه در برابر فرانکو

تقابل دو دیدگاه....سینمای اکسپولایشن در برابر سینمای روشنفکری اروپا....

نگاهی به دو فیلم ترز اثر آلن کاوالیه و نامه های عاشقانه یک راهبه پرتغالی اثر خسوس فرانکو

این پست جاش می بایست بعد از اونی می نوشتم که بحث اشغالهای دوست داشتنی به آخر می رسید ولی این شاید یه توضیحی باشه برای نظر این دوست عزیزمون...کریم :

آشغالهای دوست داشتنی....میشه دلیلی برای دوست داشتن این آشغالها بیاری....یه عاشق تارکوفسکی و تعریف از این فیلمها....

 

در گونه های اکسپولایشن عنصر مذهب و اعتقادات پیرامونی آن در بسیاری از فیلمها یا وجود ندارد یا  حضوری گنگ و سایه وار دارد که بدل به ضد ارزش می شود ....اما در زیر گونه نانسپولایشن (یا در ایران جهنم راهبه ها ) مذهب عاملی نابودگر و ویران کننده است....بحث اصلی در مورد این زیر گونه رو در ادامه آشغالهای دوست داشتنی بهش می پردازیم ....

این بحث تقابلی شاید ارزش اصلی و همچنین مرامهای اعتقادی و انتقادی این زیرگونه ها را در مرامهای خشک مذهبی بیان می کنه ...

ترز-آلن کاوالیه

Thérèse-Alain Cavalier

 

خلاصه داستان:

ترز دختر جوان دنیا را رها می کند ....و به تارک دنیا می پویندد و تبدیل به قدیسه می شود...

 

نامه های عاشقانه یک راهبه پرتغالی-خسوس فرانکو

Die Liebesbriefe einer portugiesischen Nonne-Jesus Franco

 

خلاصه داستان:

دختر جوانی بدون آنکه خود بخواهد مجبور به رها کردن دنیا می شود...او تار ک دنیا می شود اما....

 

دیدگاه غلیظ و متعصب گونه آلن کاوالیه در ترز رو هیچوقت نتونستم دوست داشته باشم.ترز دنیای خود رابرای رسیدن به خدا رها می کند..اصرارهای عاشقانه  پدر و نگاه ملتمسانه خواهر نمی تواند او را برای تصمیمی که گرفته منصرف کند.بنابراین او به کلیسا می پیوندد....در واقع او خود را به دنیای مازوخیستی ( تفکری که بسیاری قدیسان و قدیسه گان ) از رنجها و مصائب مسیح دریافته بودند به آن مبتلا میشدند...حال این تفکر وجه تفکری آنها را شامل میشد  یا شاید بخشی از تفکراتی بوده که به قول دنیای امروز ما شستشوی مغزی مبلغان می بوده....تفکری غلط و نابودگر....

اما فرانکو دیدگاه مبتنی بر اصول روانشناسانه را در اثرش بکار می برد .دیدگاه خشک و متعصبانه مذهبی اصولا به نعی ب  خلاف فیلم ترز صورتی هجو هزل گونه دارد...در فیلم او دختری زیبا رو و جوان در دنیای شیرین جوانیش با پسری که دوستش دارد زندگی می کند...اما چهره خشن تعصب مذهبی کور زندگیش را به تباهی می کشاند...کشیش سادیستیک پیر او را مایه گناه می نامد و با تطمیع مادر ,دخترک را به سمت کلیسای مخوفی هدایت می کند....

در فیلم کاوالیه تصویر کلیسا سیاه و کدرولحن فیلم آرام است...اما دافعه ای عجیب در بیننده غیر متعصب  ایجاد می کند...تفکر ترز همذات پندارانه نیست اما تصویر کاوالیه از او و وجه معصومانه ای که به چهره قدیسه قرن نوزدهمی اروپا می دهد بیشتر وجه پیامبر وار است...زنی که زجر می کشد و این زجر کشیدن بدون آنکه موجب لذت کسی را فراهم کند راهی برای رسیدن به خدا ست!!!...اما دقیقا وجه تمایزی دیدگاه روانشناختی و به طبع واقعگرایانه(که بعدها تاریخ گواهی بود بر درستی دیدگاه فرانکو) راهبه نوجوان فیلم فرانکو زجر می کشد اما دیدگاه ترز را ندارد...زجر او ناشی از سیتم سادیسمی حاکم بر راهبه هاست...به او لباس تیغدار می پوشانند و او شب هنگام زجر می کشد تا حس کثیف و شهوانی راهبه های لز...بین و کشیشهای متجاوز را ارضا کند....

زجر کشیدن و خود آزاری در چندین فرقه به معنای رسیدن به اوج قله های سیر و سلوک است...جوکر های هندی فلسفه خود را بر این پایه گذاشتند که هر چه رنج بکشند رنج در بدنها دفهع می شود...تکرار درد درد را نابود می کند...در سلوک مسیحی رنج کشیدن به معنای همذات پنداری با مسیح در هنگام عروج اوست...قدیسگانی چون برنادت,ترز و بارنی و یا فرانچسکا ....با زجر دادن خود به مقام قدیسه گی رسیدند ...روی بدنشان نشانگان زخمهای مصلوب شدن نمایان می شود....خوب من خدایی هیچ وقت اعتقادی نداشتم وندارم...به نظرم بیشتر از وجوه مذهبی نوعی مازوخیسم حاد بر روح این افراد پدیدار میشد....اما...در سایکولوژی نقش تلقین بسیار حائز اهمیت است...برای نمونه در کتاب نظریه بالینی بیماران روانی سولژنیستن که افرادی وجود دارد که تلقین موجب نفوذ به سیستم عصبی آنها شده است و بدین ترتیب علایم هیستریک از نظر فیزیکی بر بدن آنها مستولی می شود...

اما بحثی  در مورد دلایل پزشکی ندارم...بحث سینمایی است...نگاه فرانکو در فیلمش سنگین,انتقادیست...کلیسا در فیلم او بدل به آشیانه شیطان می شود...و به این ترتیب شیطان حضوری سمبولیک در کلیسا می پابد...او به خدا نامه ای می نویسد و از خدا یاری می خواهد...نگاهی خشن فرانکو نه به تفکر کاتولیکی بلکه جهانشمول است...مذهب در فیلم فرانکو بدل به نمادی از مراسم احضار شیطان می شود...صاحبان قدرت مذهبی از راهبه ها به عنوان بردگان جنسی و روانی خود بهره می گیرند و به این ترتیب است که مراسم مذهبی که در ان زنی در وسط محراب کلیسا توسط مردی با شاخکی شیطانی مورد آزار و شکنجه قرار می گیرد....تمثیل مسیح و مریم عذرا و....

ترز برعکس دخترک فیلم فرانکو مورد مهر و عطوفت دیگر راهبه هاست...کشیش نقش پدری مهربان را دارد...اما او زمانی به سعادت میرسد که راهبه ها در می یابند او زجری غیرقابل تحمل را کشیده است...گویا سادیسمی نهفته دنیای تاریک راهبه ها را نیز فرا گرفته است...

واقعیتش به نقدها و نظرهای طولانی و علاقه ای و اعتقادی ندارم و به نظرم دافعه ایجاد می کنه بنابراین بحثهای ساختاری این دو فیلم ,فرم روایت این دو فیلم ( که بدون هیچ اغراقی فیلم استاد پیر اسپانیایی یک سر و گردن از کاوالیه فرانسوی بالاتره) و همچنین نمادگرایی و سمبلیسم این دو فیلم فاکتور میگیرم.....اما در کل فرانکو با دیدگاهی انتقادی حماقت مازوخیستی نگاه به مذهب با شنیعترین وجه ای مورد هجوم قرار میگیرد....

 در حقیقت دیدگاه به نسبت  پاک و معصومانه فیلمهایی نظیر  ترز ,حالم رو  به هم می زنند .   تعصبات مذهبی که زندگی رو از روال عادیش خارج می کنه و مرامهای تارک دنیایی و امثالهم که دیر زمانیست دوباره رونق گرفته اند....   

پی نوشت : ربطی به این دوتا نداره...کلا ... در میان خلق بودن خود نشان آدمی است... اما جان کلام سخن:

از فیلم پری-داریوش مهرجویی
علی مصفا به نیکی کریمی-...ادعات میشه که عارفی داری سلوک میکنی و احوالات بایزید بسطامی وشیخ الشیوخ رو میخونی اما عشقی رو که که با اون خان جون برات آش رو درست کرد ندیدی...

Cosa avete fatto a Solange

Cosa avete fatto a Solange

-سولانژ  کیه ....

--فقط یه دختر....یه دختر  مثل همه اونها...با دوست پسرای مخفیشون....با همون احساسات احمقانه رمانتیکشون...با همون خودشیفتگیاشون...اما....

-اما چی لعنتی....

--اما یه روز احساس کردم دنیا برام فقط اونه....احساس کردم برای لحظاتی یخ زدم...دیدمش که چشماش رو بسته بود....

برای لحظه ای از ته قلبم آرزو کردم چشماش رو باز کنه... 

باد روسری آبیش رو از رو صورتش رد کرد....

چشماش رو باز کرد....

دوباره ودوباره نگاش کردم....

نمی دونم چشمهای اون بود که بزرگ و بزرگتر می شد یا من بودم که کوچیک و کوچیکتر میشدم....تو اون لحظه دنیا تو چشمای اون برام از حرکت وایساد....احساس  کردم برای همیشه دنیای من چشمای اون باشه...بهخودم گفتم گور بابای دوست پسرای مخفیش....گر بابای احساسات رومانتیکش ....گوربابای خودشیفتگیش ....من عاشقش شده بودم.



فیلم دیدن و.....

-اتاق کار بوی خاک باران خورده میداد....اما هنوز بوی عطرت را میشد کشید...خاک بیشتر از آن بود که نفس عمیق بکشم ....سیگاری آتش زدم....پنچره را باز کردم....بوی شب و موج نوری اتاق را گرفت....آوای موسیقی از دور شنیده میشد...تک اتاقی در این نیمه شب هنوز چراغی روشن داشت....و نوای گنگ آهنگی از دور...مولای سبز پوش یادت بخیر.....امشب حتما" میرم...تا به ترمینال برسم حتما اولین اتوبوس هم خواهد بود...امشب باید برم....چمدان را بستم....همون عصری بستم که فهمیدم ... پر از خرت و پرتای بی خود...سیگار تمام ش...باید از پنجره بپرم پایین...دوست ندارم چشمم کسی رو ببینه...نورهای نارنجی تیرچراغهای برق ....تیر چراغ برقهای لعنتی....تیر های لعنتی از اینجا تا انتهای خیابان....فقط شمایید...از زیر پنجره...از زیر آخرین چراغ خانه رد شدم....مردی بود سیگاری می کشید...نگاهمان تلاقی پیدا کرد....آنی ایستادم...چمدان هم بوی عطرت را میداد ...توی این خاک و خل هنوز عطر تو بود که مغزم را رها نمی کرد....آخرین یادگاری داخل چمدان...حتما میرم...امشب حتما میرم...باید برم...جایی برای موندن نیست....تیر چراغ برق...این تیرهای لعنتی تمومی ندارن...ترمینال خلوت بود...آرام بود.....فقط من بودم و نوای آهنگ قدیمی باید برم...حتما می رم...چمدان...چمدان لعنتی...هوای لعنتی...ترمینال لعنتی...تنهایی لعنتی...باید بمونم...باید دوباره برگردم...ولی میرم یه روز میرم...باید برم الان باید برگردم...بازم تیرهای لعنتی برق....بازم نوای آهنگ غریبه...مولای سبز پوش یادت بخیر.....   ---------------------------------------------------------------

هرگز-یه سیاه مشق قدیمی

این مدت اونقدر مشغله داشتم که به شدت فیلم خونم پایین اومده...از طرفی اونقدر نوشته و طرح نیمه تمام ,پروژه های باقی مانده....امتحان دکتری که شده حسرت عجیبی بر دلم .....گزارشات ناتمام.....لی باز هم نتونستم دووم بیارم ...

از تک و توک فیلمهایی که دیدم یکیش اثر انتهای سنگواره ارزشمند سینه کایه دو تک استاد به جای مانده از موج نو بعد ازمرگ اریک رومل یعنی ژان لوک گدار....سوسیالیسم socialismeآخرین اثر استاد مانندچند فیلم آخرش به شدت ضد قصه ضد فرم و ضد روایت بود....به نوعی می توان آنرا نسخه تصویری آثار تحلیلی بورخس در نظر گرفت....دیشب کمی در مورد فیلم نوشتم .....بیشتر از آنچه نگاه منطقی باشد نگاه احساسی بود....در چند پست بعدی حتما در مورد این فیلم بیشتر میگم....

فیلم دیگر یکی از عجییبترین فیلمهایی بود که در طول عمرم دیدم رز آهنی اثر ژول رولن La rose de fer -1973 ....

کمپوزیسیون عجیب با یک رنگ آمیزی کدر وخشن و زمخت.. از یک فیلم هارور کلاسیک و داسان یک زوج عاشق اسیر در یک گورستان...رولن کارگردان بزرگی در دوران سینمای روشن فکری اروپا نیست ...او در کنار خوزه بنزاروف و بوروچیک به نوعی پایه های گونه ای غریب را در سینمای اروپا ر پاکردند...موجی به نام موج آبی که کنایه ای بود از نوعی موج نوی دیگر در سینمای فرانسه....فیلمای ضد فرم(در قیاس با آثار رنوار و یا حتی کلوزو) آن سالها اما در قالبی نه رو شنفکرانه بلکه در قالب نوعی سینمای اروتیسمی ......

مردی که به زمین افتاد ساخته نیکلاس روگ The Man Who Fell to Earth-Nicolas Roegهم فیلم عجیب دیگه ای بود....فیلمی که با آن رنگ آمیزی غریب دهه هفتاد خشونت نهفته ای در خود داشت....فیلم داستان ذات پاک یک موجود فضایی غریبه در زمین بود که با حشر و نشر با آدمیان صفات بد آنها را با ادراک خودش بدتر از خود آنها یاد میگیرد....در مورد روگ هم اگه عمری بود بیشتر خواهم گفت....

 

و یکی دیگه که فقط به خاطر تشابه اش با ماجرای واقعی که سالها پیش در روزنامه خوندم  در ذهنم باقی موند...ملودرام غریبی از سینمای کره که شاید توضیح کمی در مورد آن نتونه مضمون  ساده ولی در عین چند لایه فیلم رو مشخص کنه....رانندگی با معشوقه همسرم.Ane-eui aein-eul mannada-...داستان مردی که زیر بار خیانت همسرش ویرانی میشه ولی....فیلم گویا یک بغض تا انتها نترکیده اس ....

نگاهی به یک شروع کوبنده.....

سندروم استاندالLa sindrome di Stendhal شاهکار قدر نادیده استاد آرجنتو یکی از پر کششترین و جذابترین جیالوهای نوین سینماست...فیلم در دهه نود با بازی عالیه آسیه آرجنتو دختر استاد در نقش یک دختر مبتلا به سندروم استاندال

اما سندروم استاندال یک نوع عکس العمل روانی است که بیمار در آن با دیدن نوع خاصی از رنگ آمیزی آثار بصری هنری دچار تشنج, کمای موقت ویا توهم میشوند....استاندال از اسم نویسنده معروف قرن نوزده انگلیسی خالق آثر معروف سرخ و سیاه گرفته شده...اما نشان دادن این بیماری عصبی در یک فیلم چگونه ممکن است.... این کاری است که آرجنتو با گذشت شش دقیقه از فیلم عالیش بدون حتی یک دیالوگ به نمایش می گذارد....

ورود به دنیا فیلم با تیتراژ عجیبی مرکب از نقاشیهای کلاسیک و یک موسیقی پر طنین ....موسیقی با وجود حجیم بودن کاملا بر تصاویر منطبق هستند ...موسیقی با تم تکراری لالایی همراه با همنوایی یک سوفرانوی زنانه ویک تم تکرار شونده....موسیقی در نماهای ابتدایی بدون تغییر لحن با صحنه های آغازین فیلم عجین میشود...

 

با ورود زن به موزه نقاشیهای قدیمی به دنیای اصلی فیلم وارد می شیم هنوز موسیقی لحن اشرو حفظ می کنه تا .....

 

اما با دیدن نقاشی مدوزا لحن موسیقی بلندتر میشه ....و کمی حال غریب آرجنتو که نشانگان یک احساس غیر طبیعی است....

 

و بالاخره معرفی سندروم در دقیقه 6......بر اثر دیدن تصویر یک غریق در دریا از یک نقاشی معروف ونیزی اون دچار بیهوشی میشه...موسیقی به طور کامل تبدیل به یک تم اسرار آمیز تکرار شونده ( به سبک ساختار موسیقی تیم هرمان در آثار هیچکاک) میشه....همزمان با سقوط زن یک فریم به اسلحه زن در کیفش اشاره میکنه...

 

او در دنیای خیالی به کف دریا برخوردمی کنه ویک ماهی غول آسا با ظاهری اکسپرسیونیستی او را می بوسد...


You never forget your first love

اولین عشق را هرگز از یاد نخواهید برد...این جمله ای بود که روی پوستر فیلم فلیپه-راب راینر.Flipped..نمی خام درباره این فیلم لطیف بگم واقعیتش اینه که هیچوقت عشق اول فراموش نمیشه...حتی اگه سالها بگذره...حتی اگه فراموش کنی تمامی لحظات گذشته رو اما همیشه یه رد یه سمبل در گوشه های خاک گرفته ذهنت باقی می مونه....دلیلی نیست که اگه به عشق اول برسی چیزی اتفاق بیفته....اما وقتی نمیرسی همیشه یه حسرت مثل یه زخم روی دلت باقی میگذاره....ولی واقعا مثل شعار این فیلم واقعیت داره که فراموشی ای در کار نیست...

اكسپولايشن آشغالهاي دوست داشتني هنر انتقام قسمت هشتم

به دوست عزیزی به نام کیومرث که می خواست ادامه بدم این سری بحثها رو پی میگیرم....دلیل اینی هم که بین این بحثها تاخیر پیش اومد بیشتر تو موود نبودن خودم بود ولیسعی می کنم ادامه بدم حتما

 

در قسمت قبلي رسيدم به گونه ريپ اند رونج ....از چرايي ديدگاه دوگانه معلق فيمينستيك نسبت به اين زير گونه و همچنين نامي از چند فيلم معروف اين زير ژانر گفتم.نكته جالب برخورد و پارادوكس دوگانه تماشاگر عام و همچنين منتقدين است. تكيه بر تم جذاب انتقام و همچنين جذابيتهاي پنهان ساديسم و تمهاي  سابوني (شيفتگي هاي نامتعارف و بيمارگونه)باعث شده كه نتوان بطور صريحي تابوهاي شكسته شده را تحسين نمود.تصوير بيمارگونه ضد قهرمانان فيلم از يكسو و همچنين خشونت بي پروايانه اي كه قهرمان به واسطه تم انتقام گون موجه جلوه مي كند همه و همه بر جذابيتهاي پنهان ساديستيك كه به قولي دارك سايد وجود نفس آدمي است تاكيد مي كند.و همين امر منو واداشت كه در معرفي نسخه بازسازي شده اون گفتم كه دوست داشتن همچنين فيلمهايي واقعا كار سختي است.....شايد توضيح و رويوي چند خطي بر چند نمونه شاخص اين سينما بتواند پايان بخش اين قسمت از توضيح زيرگونه ها گردد .

داستان فيلم معروفتر از انست كه خلاصه اي بر آن بنويسم....فيلمي با بازي كاميليا كيتون(كه تنها بازيگرحرفه ای  فيلم نيز هست).ميرچي به عمد با استفاده از نوعي تصويربرداري آماتور گونه صدابرداري زير و استفاده از نوعي باند صداي تك كاناله و فيلمبرداري در محيط واقعي توانست وجه مستند گونه فيلم را به تماشاگرش بقبولاند....كاميليا كيتون كه پيش از اين فيلم در چند جيالوي ايتاليايي كه معروفترين آنها (راز سنجاق سبز اثر معروف ماسيمو دالامانو) و فيلم حادثه پردازي چون نيروي نارس(كونگ فوي آدم خواران ) با ارائه يك بازي عجيب و در خور تحسين نام خودش را در سينما براي هميشه جاودان كرد چه كسي است كه از شنيدن جيغهاي بنفشش يا صورت خونسردش وقتي طناب دار را بر گردن يكي از متجاوزان مي اندازد از ياد ببردهر چند اوهيچگاه نتوانست از زير سايه اين نقش نه چندان محبوب بيرون بيايد.... خود ميزر زارچي هم تنها يك فيلم ديگر ساخت به اسم به خواهرم دست نزن .گويا سرنوشت سازندگان فيلم هم به گونه اي رقم خورد كه روز زن به عنوان تنها ساخته مهمشان براي هميشه جلوه كند....فيلم در 1978 ساخته اما با جرح و اصلاح فراوان سرانجام در 1980 به نمايش در مياد ....فيلم در بسياري از كشورها بن ميشه...راجر ايبرت اون رو بدترين فيلم ساخته شده در دنيا لقب ميده .....اون ميگه با ديدن فيلم مدتها دپرس و افسرده بودم آيا اين هنر سينماست...

با اين وجود فيلم جزو ده فيلم تكان دهنده دينا در كنار فيلمهايي چون سالو و ..نام گرفت...عمده مطلبي كه ميشه در چگونگي ساخت فيلم گفت ماجرايي واقعي است كه براي دختري به اسم جينر در نيويورك به وقع مي پيونده....اما شايد بار نااميدي ناشي از شكست آمريكا در ويتنام و همچنين روحيه نابودشده سربازان بازگشته از اون كارزار و همچنين موج آنارشيستي حاكم بر اون دوره بيشترين عامل ساخت اين چنين فيلمي شد...فيلم مصيبتي هم شد بر فيمينسم تازه پا گرفته آن دوران كه بيشترين تلاشش مظلوم نمايي زنان در جامعه مردسالار آن زمان بود و اينكه هدفش در عدم داشتن قدرت زنان بود ...از يك طرف همزماني قتل پانكها توسط زنهايي كه نام اسكاد بر خود نهاده بودن و همچنين ماجرا كشته شدن 10 مرد متجاوز توسط چند زن ديگر و نمايش اين فيلم كه در آن زن قرباني با شقاوت تمام انتقام ميگيرد باعث شد انتقادات فراوانتر گردد و....

عمده كوبندگي فيلم به ان بر مي گردد كه داستان ساده فيلم  در طول فيلم كمترين ديالوگ ممكن ،عدم وجود موسيقي موثر كه حداقل بتواند كمي از بار خشونت بار فيلم را تلطيف كند و همچنين خونسردي قساوت بار جينفر هيلز كه به طبيعي ترين نحو بازي مي كند همه و همه باعث شد كه مردم ديدگاه نه چندان خوبي به فيلم داشته باشند.ايبرت مي گويد...وقتي كه در كسري از دقيقه ما با چندين صحنه هولناك روبروئيم و قلبمان به درد آمد آنگاه با بغض فر رفته مي نشيم و با قتل آدمهاي ديگر توسط زن شاد و مسرور مي شويم اين هولناك است...شايد بدترين لحظات زندگيم را با اين فيلم تجربه كردم...ولي به نظر من شايد نو بودن نحوه ارائه فيلم بود كه باعث اين عكس العمل ايبرت شده...بعدها اين فيلم تبديل به يك كالت واقعي شد و طرفداران فراواني پيدا كرد...در اين بين  ...بعد ها يك گروه رپ آهنگي به نام فيلم خواند و....

راستی در وب قبلیم یه چند خط درباره این فیلم نوشته بودم عینا اینجا میذارم:

{{یه نویسنده زن(جنیفر هیلس) برای آرامش اعصاب و کار روی رمان تازش به یک منطقه روستای وجنگلی میره.یه روز که برای گردش با قایق روی رودخونه پرسه میزنه چن تا پسر از خدا بی خبر اون رو دوره می کنن و به طرز وحشیانه ای مورد تجاوز قرار میدن.و به خیال اینکه مرده اون رو رها می کنن.اما این تازه اول ماجراست....
هیچکاک گفته :یک فیلم خوب فیلمی که اگه صداش رو ازش برداریم باز هم بتونه با مخاطبش ارتباط برقرار کنه.خیلی با این قضیه موافق نیستم چون بعضی از فیلمها اونقدر ساده هستن که صدا رو ازش بردارن با نگا کردن به اون بازم میشه فیلم رو فهمید،اما لزوما فیلم خوبی نیستن.این فیلم رو هم با هر زبونی که ببینین می تونید درک کنید.قضاوت خیلی سخته در مورد این فیلم،چون نه می تونه فیلم خوبی باشه و نه فیلمی بد.عجیب اینجاست در سرچی که در مورد فیلم کردم چشمم به نقدراجر ایبرت افتاد. راجر ایبرت منتقد معروف این فیلم رو بدترین فیلم تاریخ سینما معرفی کرده(هر چند بعید می دونم هنوز روی این نظر باقی مونده باشه).فیلم با ظاهر مستند و بازی نابازیگرانش در عمق وجود تماشاچی نفوذ می کنه.بعید می دونم کسی با دیدن صحنه گیر افتادن جنیفرو...از عمق وجودش احساس نفرت پیدا نکنه.بازیگر نقش جنیفر رو قبلا در یک شاهکار سینمای جالو (راز سنجاق سبز-ماسیمو دالامونو) دیده بودم .اما بقیه بازیگرای فیلم رو در فیلم دیگه ای ندیدم.
موضوع انتقام گیری
یک زن هم گر چه در بسیاری از فیلمهای معروف تاریخ سینما (عروس سیاه پوش-تروفو و بیل را بکش -تارانتینو....) مورد استفاده قرار گرفته اما واقع گرایی این فیلم و نحوه انتقام گیری جنیفر به نوع عمیقی تاثیر گزاره.
دیدن این فیلم رو به برای کسانی که اعصاب ضعیفی دارن اصلا توصیه نمی کنم
.}}}

چند فيلم ديگر دقيقا مطابق با اسلوب اين فيلم هم بعدها ساخته مي شود كه هيچگاه نتوانست اثر گذاري فيلم اصلي را به تماشاگرش منتقل كند...

Savage Vengeance (1993)  دنباله غير سمي بر اين فيلم بود كه باز هم داستان جنيفر بود كه بعد از ماجراهای فیلم اول با نامزدش به یه سفر میره و بعد از گم شدن او در یک ایستگاه جنگلی مورد مرحمت چند متجاوز دیگه قرار میگیره و اون هم به سبک قاتل صورت چرمی تگزاسی اره برقی به دست میگیره و.....فيلم با بازي دوباره كيتون ساخته مي شود. اما ضعف كارگرداني و همچنين نبود پلات مشخص اون رو تبديل به يك فيلم رده ب بسيار ضعيف مي نمايد .


(1985)  Naked Vengeance فيلم ديگري بود كه به نوعي بازسازي دوباره اين فيلم در فيليپين بود كه اينبار با تداخل مضمون با مسائل مربوط به نژاد پرستي و همچنين با كمي تلطيف ضد قهرمانها( كه اكثرشون دچار روحيه روانپريش ناشي از جنگ با ويت كنگها بودند فيلم نه چندان تاثير گذاري ساخته شد.بازي بد بازيگرها و همچنين از ميان بردن برخي نكات كه نقطه قوت فيلم اصلي بود باعث شد فيلم مهجور بماند....(من كه خودم ديدم زياد بد نبود ولي  گویا منتقدها زیاد با من موافق نبدن تا این فیلم بسیار مهجور بماند....)


A Gun for Jennifer (1997) اسلحه اي براي جينيفر  نسخه ديگري بر پايه پلات اين فيلم بود كه جزو فيلمهاي رده ب به نسبت خوب در اومد كه بيشتراز آنكه وجه ريپ اند رونجيش به چشم بياد سعي كرده بود وجه اكشن به ساختار آن بيفزايد كه حاصل فيلم بدي نبود اما هيچوقت نتوانست معروفيت و محبوبيت نسخه اصلي فيلم را به دست آوردو....


اما اما بالاخره در  2010 نسخه خشن و به نسبت خوش ساختي كه بازسازي همان فيلم اول بود ساخته شد كه قبلا دراینجا در  مورد اون گفتم ....                     

 به هرحال بايد قبول كرد نسخه زارچي هنوز نسخه پايه و اساس اين سينماست...

آخربن خانه سمت چپ –وس کرایون

گرچه برگمن  بزرگ با فيلم چشمه باكره اش پرچم دار اين زير گونه بود اما نمي توان ديدگاه مذهبي برگمن را آن چيز داسنت كه هدف اكسپولايتر ها باشد...بنابراين وس كرايون كه بعدها خالق چندين مجموعه سينماي وحشت شد و يكي از معروفترين سينماگران آن گرديد روايت و پلات رويه اي و به نوعي لايه خارجي ساخته استاد كبير سوئدي را گرفت و با ديدگاه اومانيستي خود تركيب نمود بر خشونت ذاتي آن افزود همانند همان عناصري كه بر روز زن گفتم با استايلي ارزان قيمت و آماتوري وجه مستند گونه آن را گسترش داد و به اين ترتيب رذسما بدل به اولين فيلم ريپ اند رونج شد...به نظر من آخرين خانه سمت چپ از نظر اصول فيلمنامه اي و همچنين نوع ريتم حرفه اي تر از روز زن در اومد ولي به همين دليل (جالبه كه حسن در اينجا عامل ضعف به حساب مياد) كمي اثر گذاري آن كمتر ميشه...

خلاصه داستان:

دختر جواني همراه با پدر پزشك و مادرش زندگي آرامي رو مي گذرونن ..يه روز دختر براي ديدن دوستش به شهر ميره و در اونجا با يه پسر مواد فروش آشنا ميشه دختر و دوستش به خونه پسر ميرن اما به ناگاه پدر و عموی  پسر كه آدمهاي كثيف و شروري هستند از راه ميرسن و....

ريتم داستان و وجود نقاط عطف داشتن عوامل انگيزشي و همچنين پرداخت فيلمنامه اي آخرين خانه سمت چپ را فيلمي خوش ساخت و در عين حال دهشت بار و سنگين نمود.وس كرايون استادانه با كنار گذاشتن نقش قرباني بار اصلي انتقام را بر دوش خانواده قهرمان مي گذارد...لحظات نفس ير حضور متجاوزان در خانه و همچنين گره گشايي قطره اي باعث شد كه من اين فيلم رو بسيار دوست داشته باشم.اگه نسخه برگمان رو كنار بزاريم ديدگاه انتقامي فيلم بسيار قويتر از ديدگاهي است كه در روز زن وجود دارد و اين امر به اين دليل است كه بر خلاف روز زن شخصيتهاي فيلم داراي شناسنامه شده اند و آن فقدان هويتي كه در آن فيلم بود ( و تعمدا نيز هست چون اوصولا در فيلم اول تماشاگر چندان به دنبال دلايل انگيزشي نيست )  

..

اما نسخه هاي ديگر چندين فيلم ديگر با اين نام در ايتاليا نيز ساخته شد كه چندان ربطي به فيلم اصلي نداشت ...آخرين خيابان سمت چپ ،خانه اي كنار گورستان و...گر چه شباهتهاي با فيلم اوريجينال داشتند اما هيچكدام از آنها رسما نه بازسازي هستند و نه ادامه....

نسخه 2010 اما  ...اينبار ....با بهره گيري از پيشرفت تكنيكهاي فيلمبرداري و نيز كمي استوار كردن ساختار فيلمنامه اي نسخه اي ساخته شد كه كم از نسخه اصلي كرايون نداشت .

در مورد ش اینجا یه خورده گفتم .البته با دیدن دوباره هر دو فیلم کمی احساس می کنم فیلم چندان بدی از کار در نیومده....

....توضیح چند فیلم مهم دیگر ریپ اند رونج بمونه تا پست بعد که این تموم بشه و برسیم به یکی از بهترین زیر گونه های اکسپولایشن یعنی وسترن اسپاگتی....

افسانه های انتقام...(آشغالهای دوست داشتنی)-قسمت هفتم

---- اگر نتونستنی تحمل کنین ,اگه بیشتر از اندازه ترسیدید تنها یک جمله را تکرار کنید ...این فقط یه فیلمه...این فقط یه فیلمه ...این فقط یه فیلمه.....

احتمالا مي دونين كه فيلم روز زن دوباره بازسازي شده و الان نسخه هاي دي وي دي اسكرينش بيرون اومده... پارسال هم كه آخرين خانه سمت چپ وس كرايون بازسازي شد.بحث اينكه چرا سينماي هاليوود و تا حدي اروپاييها دوباره به الگوها و زير ژانرهاي سابقش برمي گرده بحث جدايي مي طلبه.اما اينجا بحث نيمه كاره مونده سينماي اكسپولايشن رو مي خوام پي بگيرم و اون هم گونه اي از زير ژانر انتقام يعني فيلمهاي موسوم به ريپ اند رونج يا معادل فارسي ان فيلمهاي تج...اوز و انتقام.

مبناي كلي اين فيلمها خيلي ساده است.سه گام اساسي داستاني از آغاز و امتداد و انتها...

1-زن يا دختري مورد اذيت و آزار قرار ميگيره و در حد مرگ زجر و شكنجه مي بينه...

2-زن نجات پيدا مي كنه كه در اينصورت خود و يا خونوادش نقشه انتقام ميكشن....يا زن مي ميره و يكي از اعضاي خونوادش در صدد انتقام بر ميان

3- آغاز انتقام و اوج نوول......

  یا به عبارت بهتر همانطور که از اسم اینگونه فیلمهای اکسپلوشن  سینمایی پیداست داستانهای مربوط به انتقام گیری و تجاوز در این فیلمها حرف اول رو می زنند.انتقام به عنوان یک نوع حس تحریک کننده (البته بحثش جداست) عامل اکسپولیت هست اما تصور کنید که این امر با یک تجاوز وحشیانه نیز همراه گردد ...این می شود فیلمهای معروف به ریپ/رونج rape/revenge  . معروفترین و به قولی کالت ترین فیلم این زیر ژانر خونین فیلم معروف روز زن (یا بر قبرت تف می کنم) هستش.یک فیلم با فیلمبرداری آماتورگونه( که دلیل آن عمدیست) بازیگران آماتور( به جز بازیگر زن نقش اول ) , فضای خارج از استودیو و ...داستان رو احتمالا خیلیهاتون می دونید...داستان زن نویسنده ای که توسط چند جوان مورد هتک حرمت قرار می گیرد واو را وا می گذارند تا بمیرد اما بعدا زنده می ماند و انتقامی سخت و خون باری از متجاوزان می گیرد....اما این فیلم اولین نیست و شاید تعجب آور باشه که استاد نامدار سوئدی و فیلسوف معروف سینما برگمن کبیر به نوعی آغازگر این ساب ژانر به حساب میاد....فیلم معروف چشمه باکره...داستانی در زمانی دور با همان المانهای مسکوت و مسکون استاد با حضور مکس فن سیدوی آن موقع جوان در نقش پدری که انتقام سخت از متجاوزین به دخترش می گیرد...وجه تسمیه این فیلم با اکسپولایشنها همین کلیت و به قولی پلات فیلمه و گرنه همه می دانند که شان استاد بسیار بیشتر از اساتید اکسپولایتر است( واین نه به معنای تحقیر این ساب ژانرها و خالقان آن ست...)

دهه شصت هنوز نشانه هایی از سینمای محثاط وجود داشت تا اینکه بالاخره دهه هفتاد تابوی خشونت و تجاوز شکست و به این ترتیب در روز زن به اوج می رسد...چند سال بعد وس کرایون ورسیونی دیگری از چشمه باکره را با نام آخرین خانه سمت چپ می سازد ....اما لحن دو فیلم به طور عجیبی سنخیتی با هم پیدا نمی کنند...دیدگاه مذهبی برگمان کبیر در پاره ای از صحنه ها سراسر فیلم را فرا می گیرد و همین لحن خشونت بار فیلم را می کاهد ( پدر بعد از هر انتقام دستانش را رو به آسمان می گیرد و از خدا طلب بخشش می کند ) اما وس کرایون تاکیدی مضاعف برلذت انتقام همراه با نوعی سادیسم عمدی در فیلمش می کشاند و به این ترتیب لحن خشونت بار فیلم مفاهیم مورد نظر برگمن را می زداید و فیلم کرایون تبدیل به اکسپولایشن می شود آشغال دوست داشتنی در میان خیل آشغالهای دوست داشتنی دیگر....

حقیقت این است در دیدگاه فیمنیسم مفرط حاکم بر دنیا این زیر ژانر تاثیر دوگانه ای بر جامعه می گذارد.اصولا داستان اینگونه فیلمها نه اشک انگیز هستند و نه رقت آور ...بلکه آمیزه ای هستند از سادیسم ,خشونت و حس انتقام.در این بین جایگاه زن به عنوان موجودی محتاج حمایت  ،در دیدگاه فیمینسیتها تبدیل به سلاخی خونخوار (یا عاملی برای تبدیل نزدیکانش به ماشینهای کشتار...) می شود.در این دید دوگانه فیمینیستها نه می توانند این ساب ژانر را جزو خطوط تفکراتی خود قرار بدهند و نه خشونت و ظلم روا شده بر زنان را  در اینگونه نادیده بگیرند....در این بین کارل جی کلاور نویسنده کتاب مردان زنان و  اره برقی ها....این درگردیسی جنسی  مابین قهرمانان اینگونه فیلمها را بر خلاف سنت حاکم بر اصل کلاسیک سینما می داند...و آنرا به نوعی فیمینیسم مدرن عنوان می کند.

در این بین جالبتر اون که تقریبا در تمام ژانرها فیلمهای ریپ و رونج را میشه پیدا کرد...تریلر پر هیجان ایبل فرارا ( ام اس 45 یا تفنگ 45 میلیمتری ) ,درام محزون و خشن (رژ لب اثر لامونت جانسون ) وسترن متفاوت راکول والش (پاداش تجاوز از برت کندی),فانتزی ( فیلم معروف بالیوودی ها ملکه مارها از مالهوترای افسانه ای  با حضور ریشی کاپور وسری دیوی) ژانر وحشت (کمپ خواب ) و یا فیلم عجیب و غریب ژول رومل معروف ( هتک حرمت یک خون آشام!!!!) در زیر ژانرلزو وامپیرز مورد علاقه اروپایی ها. همه و همه مشتهایی نمونه خروارن...در ویکی پدیا ممنتو نولان رو هم جزو این ساب ژانر معرفی کردن که به نظر من صحیح نیست و ممنتو بسیاری از المانهای ساختاری این گونه را ندارد.....در قسمت بعدی  آشغالهای دوست داشتنی تعدادی از فیلمهای معروف ریپ اند رونج همراه با شاتهایی از آنها و معرفی ریزتر فیلمها قرار می دم و همچنین چند نمونه ایرانی در این ساب ژانر رو هم معرفی میکنم.....

ادامه دارد.....

یک سکانس

تیغ قاتل-اثر جاودانه سرجیو مارتینو


جیالو وحشت زرد ایتالیایی (آشغالهای دوست داشتنی قسمت ششم)

فکر کنم بحثهای تاریخی کافی باشه و به قولی بریم سر اصل مطلب....ترتیب ساب ژانرهای اکسپولایشن  سینمایی به ترتیب محبوبیت خودم:

1-     جیالو،سینمای زرد یا وحشت به سبک ایتالیایی

تعارفی در کار نیست اگه قرار بشه 100 فیلم برتر خودم رو انتخاب کنم حتما بالای 20 فیلم جیالو در بین انتخابهام قرار داره(مطلب مفصلی پیرامون جیلو و فیلمهاش رو قصد دارم بنویسم).جیالو رو به طور مفصلتر حتما در ادامه بهش می پردازم اما به طور اجمالی اینگونه پر طرفدار در دهه 60 با فیلم دختری که زیاد می دانستLa ragazza che sapeva troppo توسط یکی از اساتید بلامنازع تاریخ سینمای ایتالیا ماریو باوا آغاز می گردد.

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

وجه تسمیه زرد مربوط به رمانهای جیبی و جنایی –پلیسی منتشر شده در ان سالهای ایتالیاس که دارای جلدی زردرنگ بودند واکثرا در میان بک گراند زرد رنگ کتابها تصاویری گرافیکی از محتوای کتاب ،زنانی که جیغ می کشند و همچنین علایم فراکتالی و مارپیچها تزئین می شدند...داریو آرجنتو معروف به هیچکاک ایتالیا با فیلمهایش جیالو را جهانی می کند .اولین فیلم او با نام پرنده ای با بالهای بلوری مورد استقبال فراوانی قرار می گیرد و...در جیالو چند مشخصه به عنوان وجه اشتراک وجود دارد...یک قاتل سریالی که اکثرا به دنبال ارضای حسهای روانی و یا تحت تاثیر یک اتفاق، ویا موجودی ماورائی...،  دست به قتل می زند. بدین ترتیب بازی موش و گربه کاراگاه و قاتل داستان فیلم را شکل می دهد.از نظر تصویری فیلمهای جیالو غنی و عالی هستند و تقریبا جزو شاهکارهای ماندگار تاریخ سینما قرار دارند.تدوین تند،فیلمبرداری سابجکتیو،موسیقی پر تنش و همچنین نمایش صریح خشونت در کنار جاذبه های توریستی ایتالیا و بعضا اسپانیا جزو لاینفک جیالو هستند.همچنین محیط شهری اکثرا مکان رخداد ماجراها هستند که البته این امر با ساخت فیلم معروف و عجیب پوپی آواتی خانه ای با پنجره های خندان که در محلی روستایی رخ می داد نقض می گردد...گرچه هنوز جیالو هنوز زنده اس اما با دوران اوج خود و شاهکارهای خلق شده اش در دهه 70 بسیار فاصله گرفته....

در جیالو عناصری چون شوکهای لحظه ای  و تکانه های عصبی نقش اساسی در ایجاد وحشت دارند...صحنه معروفی در فیلم قرمز عمیق وجود دارد که به نوعی نمونه ای ترین شوک در تاریخ سینماست...جایی که به ناگاه عروسک کوکی بد ترکیب در هیات یک کودک عقب مانده ذهنی در یک سکوت مطلق همراه با خنده های دهشت بار آرامش را از تماشاگر از همه جا بی خبر می پراکند...جاذبه های زنانه از دیگر عوامل اصلی سینمای جیالوست.ادوینگ فنش،رومی اشنایدر ،آسیا آرجنتو،آنیتا استرینبرگ، نیکی ....و بسیاری زیبارویان دیگر در این فیلمها بازیهای درخشانی از خود بروز می دهند.ادوینگ فنش بانوی زیباروی ایتالیایی که در فیلمهای سرجیو مارتینو و ماریا باوا بیشترین نقش آفرینی را انجام داده ،در نقش زنی که ناخواسته نقش فمه فتالهای فیلمهای نوار را به ذهن می اورد که البته در معصومیت نهانی در دام عشق مردان پیش رو قرار می گیرد و...در یکی از فیلمهای معروف سرجیو مارتینو (فساد مخفی خانم واردل یا تیغی برای قاتل)که به عنوان یکی از ساختار شکن ترین جیالو های تاریخ سینما یاد می گردد...شاهد یک مربع عاشقانه نامتعارف هستیم که در این میان خانم واردل( با بازی ماندگار ادوینگ فنش) در ماجرایی پیچیده گرفتار می شود ودر یک پیچش ناگهانی یک ماجرای پایان یافته آغاز می شود

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

...در این مورد شاید سخنان داریو آرجنتوی کبیر گویای این مورد باشد.: من همیشه از زنان زیبا در فیلمهای استفاده می کنم.و مطمئن باشید که این زن زیبا در فیلم من کشته می شود .بسیاری این امر را ه عقده های روانی و جنسی من نسبت می دهند اما در واقع من از یک اصل روانشناسی استفاده می کنم.کشته شدن یک زن زیبا در فیلم بسیار شوک آور تر از کشته شدن یک زن معمولی در فیلم است.

موسیقی پر تنش هم یکی دیگر از عناصر بسیار تاثیر گذار جیالوهاست...انیو موریکونه محبوب ، برونو نیكولای، استلویو چیپریانی و...با ترکیب چند تم تکرار شدنی ،اوج و فرودهای شوک آور،قرار دادن عناصر رمانتیک همچون سوفرانوی زیر زنانه ،در بطن آواهای دهشت بار شاهکارهای شنیدنی موسیقی فیلم را خلق می کنند...در قرمز عمیق آرجنتو بعد از یک لالایی زیبا و کودکانه صدای جیغ زنی شنیده می شود و بعد از آن گره خوردن آوای جیغ و ترکیب لالایی کودکانه به یک موسیقی حجیم ....یکی از جاودانه ترین شروعهای تاریخ سینما را خلق می کند...(مثلا قرار بود معرفی اجمالی باشه ...خوب چه میشه کرد شیفتگیه دیگه....)

جیالو در سطح ایتالیا باقی نماند وجذابیتهای بصری اینگونه سینمایی به دیگر کشورها هم راه یافت...اسپانیا به دلیل شباهتهای زبانی و فرهنی که به ایتالیا دارد و همچنین جاذبه های توریستی ایالت باسک و بارسلونا و والنسیا فیلمهای فراوان شبه جیالویی در تاریخش دارد.فرانکو خسوس( در این مجموعه بحث اسم این پیرمرد ورو بارها و بارها می شنویم...) با ساخت فیلمهایی چون سلاخ نتردام و یا مهتاب خونین عناصرجیالو را به کار می گیرد...در سالهای اخیر دو فیلم معروف ضبط(rec , rec2 ) نیز عناصر صحنه پردازی و فیلمبرداری سابجکتیو خود را از جیالو به وام گرفته اند...در فرانسه نیز کلود شابرول در فیلمهایی چون قصابها و یا موسیو وردو نیز نیم نگاهی به جیالو انداخته....در سینمای آمریکای لاتین هم فیلمهای زیادی به سبک جیالو تولید شده اند ولی شاید معروفترین فیلم غیر ایتالیایی ،که از جیالو تاثیر گرفته ،فیلم معروف هفت اثر دیوید فینچر باشد....

چند فیلم معروف :

4 mosche di velluto grigio (Four Flies on Grey Velvet)

, Il gatto a nove code (The Cat o' Nine Tails),

 L'uccello dalle piume di cristallo (The Bird with the Crystal Plumage),

 La coda dello scorpione (The Case of the Scorpion's Tail)

, La tarantola dal ventre nero (Black Belly of the Tarantula)

, Lo strano vizio della Signora Wardh (The Strange Vice of Mrs. Wardh/Blade of the Ripper), Sei donne per l'assassino (Blood and Black Lace)

and Tenebrae

و چند کارگردان نام دار جیالو:ماریو باوا،داریو آرجنتو ،لوییجی فولچی،سرجیو مارتینو,پوپی آواتی،ماسیمو دالامانو, جولیانو كارنیمئو و......

عناصر اکسپولیت: قتل،خشونت،جاذبه های بصری،سادیسم و بیماری روانی...

نمونه های شبیه ایرانی:

با توجه به بومی بودن این گونه سینمایی نمی توان تطابق ژانری کاملی رو برای نمونه های ایرانی اعلام کرد.در اصل در بقیه ژانرها هم به دلیل ماهیت سینما در ایران و عدم ژانر پذیری آن هم همین مسئله وجود دارد.با این وجود چند فیلم المانهای جیالو رادر سینما بکار گرفتند....شیفته و رنگ شب اثر محمد علی سجادی وتا حدی فیلم نه چندان خوب پارک وی حداقل از نظر تصویر پردازی عناصری از جیالو را به کار گرفته اند... 

*سعی می کنم بقیه گونه ها رو خلاصه تر تعریف کنم تا خیلی نشه این پست...

ادامه دارد....


آلفردو آرجنتو-داریو هیچکاک

1958

1975

میگن وقنی هیچکاک این دو تا پوستر رو می بینه سعی می کنه فیلم رو ببینه .قرمز عمیق فیلم گیج کننده ای بود درست مثل سرگیجه...اما آرجنتو سینمای خشنی بر خلاف هیچکاک داشت و در سینمای او طنزی وجود نداشت...دو پوستر بالا خیلی شبیه به هم هستند...ولی ...