آئین(مراسم-مناسک )-مایکل هافشتروم
خلاصه داستان:
پسر جوانی که همراه با پدرش در کار شستشو و آرایش مردگان فعالیت دارد او همچنین به عنوان کشیش قصد ادامه تحصیل دارد هر چند به دلایل دیگری قصد دارد تغییر رشته بدهد اما چون تحت نظارت کلیساست کار سختی به نظر می سد.اما چالش قصه وقتی شروع می شود که او برای دختری که بر اثر تصادف در آستانه مرگ قرار گرفته دعای می خواند که بسیار تاثیر گذار است. و این امر موجب میشود تا کلیسای محلی او را به واتیکان و دایره جنگیری بفرستد اما....

-یادت باشه ایمان به عدم وجود شیطان تو رو در برابر اون محافظت نمی کنه....

بدون تعارف بگم اگه جمله ابتدایی که تاکید بر واقعی بودن ماجراهای فیلم و داستان که فیلم از روی آن ساخته شده , و حضور آنتونی هاپکنیز بزرگ در یک نقش آفرینی فوق العاده از یک کشیش خونسرد که در بعضی حالات ,هانیبال لکتررا با آن سیمای سرد رو تداعی می کرد , نبود تحمل دیدن این فیلم طولانی( که اتفاقآ از فقدان هیجان ضربه زیادی دیده ) بسیار سخت می بود....داستان بر اساس همون کلیشه های زیر ژانر جنگیری پیش میره محل فیلم هم به نوعی ارجاعیست به فیلم آنتی کریست آلبرتو دی مارتینو ایتالیایی....داستان فیلم با صحنه آرایش و شستشوی یک زن مرده ,نشانه هایی که گویا معرف ماجراهای فیلمه,همراه با چند تکانه شوک آور ,چند رویای محو و بعد معرفی جوانی که دچار شک و تردید شده آغاز می شه....برای شروع ریتم کنده که اتفاقا" برای یک فیلم مبتنی بر ژانر یک ایراد به حساب میاد.تقریبا" اکثریت قریب به اتفاق فیلمهای موفق هارور برای اینکه در ابتدا شوک اصلی و به قولی بوکسورها ضربه منگی رو به تماشاگر وارد کنند سعی می کنند با نشان دادن یک نیمچه ماجرای کوچک اون رو خلع سلاح کنند ایراد این شروع رو فیلم داره و همین کمی برای فیلمی در این ژانر ضعف به حساب میاد...قاب بندیها استاندارد و فیلم از لحاظ تصویری غنیه....حضور هاپکینز و ورود به دنیای فیلم نقطه عطف فیلم به حساب میاد...تا رخوت و کسالت بار فیلم کمی جون بگیره...هاپکینز در نقش یک کشیش جنگیر و مبادی آداب و همچنین دانای کل عالی عمل می کنه.صحنه ورود او و دیدار ش با کشیش آمریکایی همانند شاهکارهای کلاسیک تاریخ سینما لحظه دیدار شاگرد با استاد رو تداعی میکرد.مثلا" لحظه ورود پسر جوان به خانه خانم هووی شام در آرزوهای بزرگ دیکنز ویا....
اما با تمام این خوبیها واقعیتش اینه که فیلم برای یک فیلم ژانر وحشت چندان جایی برای تاثیر گذاری روی تماشاگرش نداره این امر نه به خاطر فرم فیلم بلکه در اصل ضعف فیلمنامه اس...فیلمنامه بیشتر از اینکه بخواد قواعد ژانری رو رعایت کنه درگیر ارائه اعقایدی مذهبی و بحتثهای ایمانی و فلسفی میشه ....این امر گرچه کمی فیلم رو از یک فیلم وحشت صرف بالاتر میبره اما در واقع عاملی میشه که مسائل اعتقادی بر فرم فیلم غلبه کنن...دیالوگهای مابین مایکل (کشیش آمریکایی) و پدر لوکاس بحثهای اعتقادی که گویا خود هافشتروم رو هم تحت تاثیر قرار داده دیالوگ پدر لوکاس و تمثیل او از یافتن مدرک درباره چیزی که بر مبنای آن قرار داریم در دیالوگ
-- می دونی جالبترین چیز در مورد شکها و تردیدها چیه....همه دنبال اثبات یه چیز هستند,واقعیتش اینه که وقتی ما روی زمین هستیم چطور می تونیم زمین رو پیدا کنیم ؟
حرف کهنه و به قول روشنفکران امروزی دمده است .....راستتش اینجور اثباتها رو هیچوقت نتونستم به خودم به قبولونم (یاد دلایل طول و عرضی پیرامون مسئله جبر و اختیار می افتادم که بیشتر شوخی به نظر میومدن تا منطق).یک دلیل به قول فیلسوفان عرضی که باعث میشه در مورد مربوط به بحثهای ماورایی احتیاج به ارائه دلیل مادی و علمی و فیزیکی نباشیم...
دیالوگ زیبای دیگری که وجود داشت وقتی رد و بدل میشه که دختر نوجوانی جن زده دچار نوعی تشنج میشه و پدر لوکاس از مایکل درباره باورش سئوال می کنه :
-آیا باور کردی؟
--نه اون شیطان نیست...
-خوب یه مثال برات میزنم ....ببین یه دزد توی شب وقته دزدی چراغا رو روشن می کنه.؟ خوب مسلمه که نه می دونی چرا چون اون می خواد به تو اینطور وانمود کنه که اصلا" در خونه نیست ...شیطان هم دقیقا" همین کار رو می کنه...طوری وانمود می کنه که انگار وجود نداره...
-- خیلی جالب شد عدم وجود یک چیز شد دلیلی برای وجودش....
دیالوگ مهمیه واقعیتش هم اینه که اگه تفاسیر مذهبی رو نگا کنید گاهی اوقات به تناقضات بدی می رسیم که...بگذریم
بر گردیم به خود فیلم علاوه بر ضعف فیلمنامه ....بازیگر نقش مایکل و زن خبرنگار تقریبا" نقش ماست رو دارن و بسیار بد بازی میکنن ....بازیگر نوجوان جنزده بسیار شبیه کاراکتری که در فیلم اخرین جنگیری دیده بودیم با همان مشکلی که در اون فیلم هم شاهد بودیم....از دیگر سو اون تغییر حال هاپکینز بسیار بچه گانه و مثل سیاه مشقهای کلاسای فیلمنامه ای (که همیشه در اواسط فیلم و به قولی طول عمر فیلم نیاز به یک پیچش سینوسی هست که دوباره تماشاگر رو به دنیای فیلم بازگردونه) ساده انگارانه و بدون مقدمه چینی لازم و پیرنگ خاصی اتفاق میفته....ولی با این حال باز هم میگم بازی هاپکینز به نسبت دیدنیه گر چه به پای شاه بازیهای قبلیش نمیرسه....به هر حال اگه کمی مسائل اعتقادی و مذهبی براتون جالب باشه مناظره های جالبی در فیلم گنجونده شده....
و اما کارگردان یعنی مایکل هافشتروم که چند تجربه در ژانر وحشت رو داره فیلم به نسبت موفق 1408 فیلمهای متوسط دارید و اویل ,استخر اشباح و...رو در کارنامه خود داره و این یکی هم جزو همون اثار متوسطش قرار میگیره...فیلم بر اساس کتاب آئین یک مراسم جنگیری مدرن نوشته مت بیگلو ساخته شده که همین نشون میده چگونه برگردان کتاب استیفن کینگ در دستان هافشستروم به 1408 بدل میشه و این یکی یک فیلم کلیشه ای...
برای خودم چند موضوع جذابتر از خود فیلم بود اینکه در واقعیت هم در واتیکان همچنین مجمعی وجود داشت....شخصیت پدر .....با بازی هاپکینز هم یک پیرمرد هفتاد ساله واقعی در ایتالیاس که البته تصویر ارائه شده در فیلم چندان با واقعیت وجودی این شخصیت همخوانی نداره...
نمره من 5 از 10

اتاق زندان-جان کارپنتر


خلاصه داستان :
دختر جوانی (آمبر هیید) بعد از آتش زدن یک ویلا توسط پلیس بازداشت میشه...اون به دلیل بعضی مشکلات روحی روانی به یک بیمارستان روانی سپرده میشه ....آسایشگاهی با یک سر پرستار مرموز,یک پرستار مرد مشکوک ,دکتری به ظاهر رئوف و بیماران مبتلا به انواع پارانوییدهای خفیف و ....اما این همه ماجرا نیست به ناگاه حضور یک موجود ماورایی در آسایشگاه و ناپدید شدن یکی از مریضان و....باعث میشه دختر تازه وارد به روابط موجود در این محوطه شک کنه و....

--افسردگی مغز رو دوپاره می کنه....می دونی این یک دفاع ناخودآگاه بدنه....مثل روش تولید مثل باکتریها....

حقیقتش انتظار تقریبا" طولانی برای فیلمی از جان کارپنتر (که برای من یکی حکم یه منبع الهام رو داره و فیلمهاش از نظر دکوپاژ و میزانسن وتدوین و حتی جلوه های ویژه ....شاهکار های بی نقصی هستن ) چندان دلپذیر که چه عرض کنم ناامید کننده بود...دلیل اصلیش رو میشه در این دید که نوع زیر ژانری که کارپنتر برای ارائه انتخاب کرده کلا" با سینمای مبتنی بر ماجرا ( روایت محور : بهره گیری از الگوهای روایتی وسترنهای اسپاگتی و مایه های غلیظ اسلش) اون توفیر داره ....کارپنتر که به قولی لقب مستر اف هارورز رو به یدک میشه اینبار به حوزه وحشت سایکو وارد میشه ....زیر ژانری که تخصصی در اون نداره ....وقتی به شاهکارهای کارپنتر (هالوین,شی ,شاهزاده تاریکی و....) یه نگاه اجمالی بندازیم چیزی که بیشتر به چشم میاد مایه های اسلشر در سینمای اونه ....او استاد تلفیق خشونت فیزیکی با محتوای فرا طبیعیه...بنابراینم زیاد به جزئیات پدیده ,شخصیتها و....نزدیک نمی شد ...چیزی که در این فیلم عملا" بدل به پاشنه آشیلش شده....کارپنتر به شدت مجذوب شخصیتهای فیلمش شده,سعی می کنه جزئیات بیشتری از اونها ارائه بده....موردی که با ذات سینمایی اون نمی خونه....از نظر ماهیت فیلمنامه ای شاید بشه گفت کمی به نظرم از لحاظ واقعگرایی دچار مشکله....کلا" در بیماران اسکیزوفرنی ماهیت بیماری جنبه های فیزیکی پیدا نمی کنه....در اینگونه بیماران اصولا واقعیت به جای کتمان تغییر ماهیت میده بنابراین تبدیل یک ماهیت به ذات فیزیکی در اصول علم رواشناسی کمی دور از ذهن به نظر میرسه (دقیقا مشکلی که شاتر آیلند و یا فیلم ایرانی خاطره با اون دست به گریبان بودند).اینجا هم همین مورد به وضوح ب نظر میاد که به نظرم کمی از واقعیت به دوره...
اسپویلر:
حقیقتش این فیلم رو میشه ترکیبی از چند فیلم شاتر آیلند,هویت و سی بل در نظر گرفت که این یکی دیگه از مواردی که با ذات سینمای همیشه اوریجینال کارپنتر متفاوته .کلا" این ماجراهای مربوط به آسایشگاههای روانی که در فیلمهایی چون پرواز بر آشیانه فاخته (فیلم اکنون کلاسیک شده تاریخ سینما با نقش آفرینی جاودان جک نیکلسون),گودال مار(یکی دیگه از کلاسیکای تاریخ سینما در مورد روشهای درمانگری یک زن افسرده دچار گونه ای خفیف از شیزوفرنی) قلمپرها (داستان زندگی مارکی دوساد یکی از معروفترین فیلسوفان دیوانه تاریخ ) و یا فیلم غریب من یک سایبورگ هستم (داستان عاشقانه ای از سینمای کره که در بطن یک آسایشگاه روانی میگذره) و چندین و چند فیلم دیگر همیشه تصویری غریب از این محیط های به بیننده منتقل می کنند.در این فیلم تقریبا" معادل شخصیتهای موجود در این فیلمها رو میشه مشاهده کرد .
با تمامی ضعفهایی که به نظرم فیلم در خودش داره چند نکته حائز اهمیت برای دوستداران سینمای کارپنتر هنوز هست که می تونه طرفدارانش رو برای چند لحظه به یاد خاطرات فیلمهای قدیمیش بندازه...از جمله تک فریمهای مربوط به کابوسهای امبر هید زیبا رو ,سکانسهای قتل دختران!!!!که طرفداران قدیمی خو گرفته به سادیسم فیلمهای کارپنتر عاشقشن (برای نمونه صحنه ای که دختر با دستبند روی میز خوابیده و بوسیله یک میله فولادی.....یا صحنه ای که یکی دیگه از دخترها بوسیله دستگاه شوک الکتریکی تا حد مرگ شکنجه میشه .....)
خلاصه اینکه ارزش یکبار دیدن رو فیلم داره ....
نمره من 5 از 10

مسخ شده-چول سوچانگ

خلاصه داستان:
داسان زن جوانی که مسئول یک سازمان اعتباری و مالی است و فاقد هر نوع روح کمک و همیاری است.در ابتدای فیلم شاهد آزار دختر جوانی است اما حاضر به شهادت نیست....الی هذا اون تصمیم میگیره به جزیره ای که دوران نوجوانیش را در آن گذرونده بره و با دوست دوران کودکیش ملاقات که....اما جزیره با آدمهای فاقد احساس و مجنونش چیزی نیست که برای گذارندن یک مرخصی اجباری مناسب باشه و ....

فیلم نمونه ای دیگه ای از سینمای اسلشر کره که نوعی سبوعیت غلیظ در اون موج میزنه مثل تقریبا" تمامی اسلشرهای کره ای (من شیطان را دیدم فکر کنم تو اینجا معرفی کردم...)....فیلم در یک لبه بین یک فیلم جنایی با مایه هایی از سینمای وحشت و یک فیلم درام قرار داره بنابراین نمی توان آنرا به صرفه یک فیلم جنایی –اسلشر دید....حقیقتش هم برای خودم این حجم خشونت و سبوعیت در سینمای کره عجیب به نظر میاد کشور تقریبا" توسعه یافته که آنچه از سینماش شاهدیم دچار نوعی بورژوازی غریبه...جامعه ای که گویا در بطن پیشرفتهای اقتصادی نتونسته بدویت حاکم بر فرهنگ مردمش رو اصلاح کنه....در فیلم اونقدر شخصیها سیاه نمایی شدن که گاهی اوقات تماشاگرش رو هم پس میزنن (مثل بدمنهای بالییوودی که گویا ذره ای انسانیت هم ندارن)
فضای ایزوله و بدوی جزیره و آدمهای مسخ شده و زنهای فاقد شعور .... بسیار شبیه فضای سرد و آبسورد ادبیات چپ40 دهه ایران (ماجرایی فیلم هم شباهت زیادی به یکی از داستانهای امین فقیری داره) و همچنینی همان فضای خفقانی قصه های صادق چوبکه....داستان در مورد خشم به فوران درامده یک زن زجز کشیده اس که مصیبتهای فراوانی دیده و حتی دیدار دوست قدیمیش هم نمی تواند مرهمی بر دردهایش باشد....در انتهای فیلم است که فضای به نسبت ساکن دو سوم ابتدایی فیلم به اون یک سوم پر از تحرک خشن و هراس آور انتهایی می رسد.....کارگردان عملا" همون شیوه کلاسیک فیلمسازی را به نمایش در آورده ....حجمی از اتفاقات شلاقی در نیمه اول فیلم و به ناگاه تخلیه آنی احساسات در انتها ....سکون عمدی فیلم هم باعث شده که زیاد انند نمونه های خلف هالییوودی و اروپاییش آدنالین خون خیلی بالا پایین نکنه...
صحنه ابتدایی فیلم هم به شدت یادآور فیلم مرا به جهنم به کشان سام ریمی بود....خلاصه اگه اون پایان با پیام اخلاقی فیلم که به شدت به نظرم تحمیلی میاد رو فاکتور بگیریم انتخاب بدی برای دیدن نیست ...
نمره من 6 از 10



کشیش –اسکات چارلز استورات

خلاصه داستان:
آدمیان از دوران قرون وسطی تا اواسط قرن بیستم با وامپیرزها و خون آشامها در حال جنگ هستند.اما اونها قویتر بودن و بنابراین کلیسا مجبور میشه وارد عمل بشه و دسته ای از کشیشها رو با قدرتهاو مهارتهای ویژه تربیت می کنه و بدین وسیله دوران افول وامپیرزها شروع میشه ...اما با شکست اونها کشیشها در دنیای ایزوله (با تفرکرات انگیزیسیونی حکومتهای توتالیته ) مطرود میشن و.....
اما دنیا رو یک منوال نمی چرخه و دوباره وامپیرها حملاتشون رو آغاز می کنن...در این بین یک کشیش برای حفاظت از دختری که وامپیرها اون رو دزدین به یک نوع شورش خود خواسته دست میزنه ....

--یعنی این دنیایی بود که من براش جنگیدم
---نه ,اما این تنها دنیایی که برامون باقی مونده

اینم سرشار از کلیشه هایی که این سالها مونه هاش رو فراوان دیدیم...تلفیق دنیای متروپلیس ,یک حکومت خشن تفتیش عقایدی به سبک قرون وسطی و توتالیته و یک فضای آخر زمانی .....فیلم باز هم فضای متروپلیس گونه ,روایت مبتنی بر سینمای وسترن ,فضای سورئال استودیویی (من که فکر میکردم کارگردان این هم همون زاک اسنایدره) و شبیه به نقاشیهای اکسپرسیونیستی (که نمونه های فراوانی این سالها داریم می بینیم از سین سیتی که بهترینشون بود تا 300 واچمن و همین فیلم آخری اسنایدر کذایی یعنی میخکوب)...فارغ از اون قصه که پلات اصلیش مثل فیلمهای وسترن در مودر جستجوی قهرمان فیلم به دنبال گمشده و فضای جاده ای همراه با موتیفهای تکرار شونده آن سینما مثلا" قطار و اسب (که اینجا جاش رو به موتورسیکلتهای مجهز به اکسیون نیتروزنی داده) و ششلول بندی و....و همچنین فضای جدید سینمای رزمی شرق آسیا (مثل همون راه جنگجو و کاراگاه دی و....)و...این میشه فرم فیلم....
محتوای فیلم هم مثل اکثریت فیلمهای پست آپوکالیسی مبتنی بر شورش یک فرد علیه نظام فاسد و دنبال کردن همون مرامهای اخلاقی و انسانی و....
خلاصهاینکه عملا" هیچ چیز دندونگیری در این فیلم نیست که بهش دل ببندید....یک فیلم پاپ کرنی تمام عیار که انتهاش رو هم جوری می بندن که راه رو برای تولید چند قسمت دیگه فراهم کنن و....
نمره من 4 از 10



چشمهای جولیا -جولیام مورالس

خلاصه داستان:
سارا زن نابینا در حالیکه به نظر از یک موجود ماورایی ترسیده باشه در خونه اش خودش رو حلق آویز می کنه ...اما حضور یک مرد با فلاش زدنهای پی در پی یک دوربین ,و پایی که صندلی اعدام رو می زنه و.....

-ببین من خیلی اشتیاق برای دیدن ندارم....من خیلی چیزهای زیبا رو دیدم و حسرتی برای ندیدنشون ندارم
--چه جالب ....ببینم قشنگترین چیزی که تو عمرت دیدی چی بوده؟
-چه سئوال بی رحمانه و تفکر برانگیزی کردی....می دونی من یه عمر رو به رصد کردن ستاره ها و سیاره ها گذروندم....شاید به عمق زیباییهای روی زمین هیچ وقت پی نبردم....اما می دونی تو صحرای بزرگ آفریقا با اون آسمان وسیع و هوای شفافی که داره زیباترین منظری ای که آسمون داشت رو درش دیدم...اون شب رو دقیقا" به یاد دارم....من و آیزاک با هم بودیم به آیزاک گفتم آسمون رو نگاه کن ببین چقدر قشنگ.من محو تماشای آسمون بودم ....اما دیدم آیزاک داره منو نگا می کنه ....بهش گفتم هی داری قشنگترین تصویر دنیا رو از دست میدی....به من گفت : من می تونم با نگاه کردن به چشمای تو تمام قشنگیای دنیا رو ببینم ....تو اون لحظه تنها حسی که به من دست داد یه چیزی شبیه دلواپسی بودش....
قبل از هر چیز میگم این یکی فوق العاده بود به قول عشق فیلما یک مستر پیک....
.یک فیلم با یک اسلوب روایتی کلاسیک و یادآور همون شبه جیالو ها ی فوق العاده اسپانیایی و یک شاه فیلم از سینمای محبوب من بعد از سینمای ایتالیا .سرزمین خسوس فرانکو ,نارسیو ایباز سرادو,آرماندو دی اوسریو ,ویسنته آراندا و دیگر سلاطین وحشتش ...و اینبار هم با تهیه کنندگی گیلرمو دلتوره (که خودشم دستی بر آتش داره در ژانر وحشت ) و کارگردانی مورالس که در 2004 شبح نامطمئن رو ازش دیدم....
فیلم سرشار از سکانسها و لحظات ناب و هیجان انگیزیه که مدتهاست در سینمای امروز شاهدش نیستیم مثل همون رابطه عاشقانه و افلاطونی زوج آیزاک و جولیا که شده یک عنصر نایاب در این سینما....
فیلم تمامی عناصر مدنظر را در خودش دارد تا خاطرات سینمای وحشت دهه 70 اسپانیا (در غیاب کامپیوتر و دوربینهای مادون قرمز و اینترنت و ....)رو برای ما زنده کنه....تن موسیقی با یک نوع کشیدن اصوات تکرار شونده و همچنین افکتهای رادیویی مطابق همون سالها....موسیقی که تحت تاثیر برنارد هرمان بر روی تصاویر فیلم سوار شده....از طرف دیگر با توجه به عنوان و مضمون فیلم تصاویر فیلم به سمت اکسپسیونیسم با تاکید بر تاریکی و زوایای تند انجام میگیره....فیلمبرداری همان تصویر برداری و فیلمبرداری سابجکتیو مخصوص سینمای جنایی اسپانیاس....و فیلمنامه که نقطه قدرت فیلمه ...گرچه شاید کمی گپ فیلمنامه ای رو تماشاگران خیلی سخت گیر پیرامون ضد قهرمان اصلی فیلم و شخصیت پردازیش بگیرن اما....
یکی از چند سکانس فوق العاده فیلمی جابی که دوست داشتم حتما" ازش بگم...در سکانسی از فیلم جولیا به آسایشگاه نابینایان میرسه و در وسط اونها به حرفاشون گوش میده(احتمالا" این صحنه عشاق آرجنتو رو به یاد گربه 9 دم می ندازه) حرفهایی در مورد خواهرش میزنن و بعد متوجه حضور جلیلا و یک مرد نامرئی میشن و بعد تعقیب و گریز عالی که دلم نیومد از اون سکانسای بی نظیر تصویری نذارم...





احتمالا" اونایی که دستی و عشقی در عکاسی دارن ...دوربینهای زنیت روسی با فلاش منیزیومی رو که برای شکار لحظه های مربوط به عبور حیوانات در شب یا جاهای فوق العاده تاریک استفاده میشد رو به یاد داشته باشن. اتفاقا" یه مدل جدید هم ازش اومد که میشد پی در پی 10 تا عکس رو ظرف یک دقیقه به صورت اتومات گرفت جالبش هم این بود که 90 درصد کارهایی که انجام میشد ماهیت مکانیکی داشت برعکس رقیب اون موقش یعنی یاشیکا (نمی دونم من چرا هیچ وقت از دوربین یاشیکا خوشم نمی اومد ) ....دوربینهای به قول اون روزا خرکار (عذر می خوام البته ) که برای هر فلاشش یه 10 ثانیه باید منتظر میشدی....تو فیلم یکی از همون دوربینها رو می بینیم که انصافا" کارگردان تمامی استفاده ممکن را از از اون میکنه....سکانسهایی که نور فلاش و نو رعد و رق باهم قاطی میشن...و لحظه ای که نور فلاش به چشمهای جولیا تابونده میشه و ....عالی ترین استفاده اش اون تعقیب و گریز انتهایی فیلم و اون وقفه های تک فریمی که نفس گیر بودند و زیبا....
خلاصه اینکه اگه مثل من دلتون برای یکی از اون فیلمای جنایی خوشگل و نوستالژی آور دهه هفتاد اون قصه های مرموز و در عین حال ساده و اون تکنیک کاملا" ابتدایی اما فوق العاده گیرا..... تنگ شده این فیلم رو توصیه می کنم....
نمره من 8 از 10

دندان سگ-گئورگی لانتیموس



خلاصه داستان:
داستان یک خانواده یونانی که پدر و مادر فرزاندانشان را از دنیای بیرون جدا کردن و تنها یک زن حق ورود به خلوت خانه رو دار....اما خوب همیشه مدار بر همین منوال نمی مونه و...

واقعیتش نمیشه داستان رو بدون تعاریف استعاری انجام شده دید...دنیای ایزوله دندان سگ رو می توان نماد دنیای یوتیاپیایی یا نماد بهشت در نظر گرفت که انسان در اون گرفتار شده اما زمانی که غرایز بر اون غلبه پیدا می کنن بهشت آرمانی بدل به مکانی جهنمی و غیر قابل تصور می شود...دندان سگ درباره پدر و مادریست که بدون دلیل خاصی فرزندان خود را در محدوده معین خانه اسیر کرده اند....آنها روابط خود را با دنیای بیرون قطع کرده اند و در این محدوده خلا مانند بچه ها به سمت همدیگر گرایش پیدا می کنند گرایشاتی که بیشتر همانند غرایز حیوانی برای رفع نیاز و گاه برای معامله(مسئله هد بند و آن ماجرای کذایی برای نمونه)....پدر در دیالوگی به طور نامحسوسی دلیل این زندان خود خواسته را داشتن فرزندانی عفیف و عاری از گناه می پندارد...(فیلم دهکده اثر ام نایت شیامالان را بیاد دارید جامعه ای که برای ایمن بودن خود را بصورت یک جامعه قرن نوزدهمی در آورده بود و .... )
اما حقیقت در فیلم به نوعی بیانگر پیروزی غریزه بر منطق و عصمت است......بچه ها گرچه توانایی رفع برخی نیازهای خود را دارند اما در سیر تکاملی به پیشرو دیگر تنها ارضا ساده برایشان کفایت نمی کند ....کریستیانا که تنها فرد بیگانه از دنیای بیرون است که می تواند به خانه بیاد و ارضا قسمتی از نیازهای خانواده را بر عهده دارد با خود مفاهیمی را همراه می آورد تا جامعه کوچک و بدوی خانه را دچار تحول و دگردیسی نماید....و به این ترتیب دنیای کوچک خانه در آستانه تحولی شگرف قرار می گیرد....او موجودی چندگانه را بازی می کند ....او نماد غرایز ,شهوت,ثروت و .....در کل شاید تمثیلی از شیطان که قصد دارد آدم و حوا را بفریبد
یه چیز فرا متنی :
خوب من همیشه یک سئوال از بچگی برام مطرح بود...در مورد سرنوشت بشری و بهشت برین و ....ذات بشر مبتنی بر کمال گرایی است ...بنابراین با هر درجه پیشرفت در هر وجهی چشم به دنیای وسیعتری و پیشرفت بهتر می کند...واقعیتش اینه ... بهشتی که در کتب مقدس آسمانی تعریف شده با نیازهای کنونی و به قول وسعت دیدی بشر امروزی همخوانی ندارد...نهرهای شیر,میوها های همیشگی و حتی حوریان بهشتی در دنیا کنونی قابل دستیابی اند و به همان اندازه دور....پاداش یک زندگی با معیارهای انسانی و اخلاقی یک دنیای عادی است که برای این روحیه همیشه حریص انسان اغنا کننده باشد....بحث اصلی فیلم و استعاره پایانی از دختر خانواده که نواخاسته سیمای اثیری و آسمانی را تداعی می کند برای من یکی شعر حافظ رو تداعی می کرد : من ملک بود م وفردوس برین.....واقعیتش اینه که آیا بشر امروزی اگر با فریب حوا به زمین خاکی امروزی تبعید نمی شد آیا حضور در دنیای ساکن و بی روح و فاقد هیجان یوتوپیایی می تونست بازم مثل الان جذاب باشه یانه....
نمره من 8 از 10