X
تبلیغات
دستنوشه های یک آدم رادیکال - متفرقه

دستنوشه های یک آدم رادیکال

یادداشتهای یک عشق فیلم

آداب بيقراري

آداب بي قراري-يعقوب نادعلي


حسي که بعد از خوندن اين رمان دست داد چيزي بود مثل يک حس فرار مانند يا مثلا" تولد دوباره .در واقع آنچه که مي شد برداشت کرد تلاش يک انسان خسته براي رسيدن به يک زندگي جديد بود که طي آن به قيمت مرگ فرد ديگر به آن دست پيدا کرد اما...يه چيزي که تو اين داستان خيلي جلب توجه مي کرد نوعي آرزوي بد بودن بود.تو فيلمه گاهي به آسمان نگاه کن کمال تبريزي يه جمله از زبان مرحوم آقالو گفته ميشه که مفهومش اينه :
-بعضي آدامها از بس ضعيف هستن که نمي تونن بد باشن
قهرمان رمان آداب بيقراري در همين قشر قرار داره.مرد دلزده از زندگي شخصيش در طول يک مسير قصد داره در يک نوع خلسه (بهتر بگم در دنياي ساخته ذهنش) تبديل به انساني باشه که آرزوش رو داره.مردي که به راحتي به همسر ناسازگارش خيانت کنه،بتونه با زنهاي ديگري در زندگي طبيعيش ارتباط داشته باشه .راههاي رسيدن به اين امر اما سهل و ممتنع نيست او هر چه در دنياي ذهني خودش پيش ميره بايد بد و بدتر بشه تا جايي که بايد يک نفر رو به جاي خودش به قعر دره بفرسته.
اين موضوع دقيقا" مصداق کامل افرادي هستن که مي خواهند بد باشند اما توان بد شدن رو ندارن.اينکه چنين افرادي اصولا" در چه رده اي قرار مي گيرند چندان براي من يکي مشخص نيست.در واقع خصايل اخلاقي (حالا بد يا خوب) اين افراد آيا مربوط به ذات وجودي آنها ست يا از ضعف اونها سرچشمه ميگيره.هميشه براي من هم سئوال بود که خوبي يک آدم که از روي ضعف صورت مي گيره يا مربوط به ذات خوب دروني خودشه...
اين فرار از قاعده ها در جمله اي که : مي خواهم هر کاري که دوست دارم انجام دهم ،دعوت به نوعي آنارشيسم فردي در قالب عدم تعهد به پايبندهاي اخلاقي و حتي اجتماعي است .اما منشاء آن ورود به دنياي بي آلايش ،بکر و در يک کلام شهوت زايي است که او پاي مي گذارد.قهرمان رمان به جايي در نزديکيهاي ياسوج پاي مي گذارد.او به درخواست همسرش بايد انتقالي بگيرد و به اصفهان برود.حضور او در اين مکان ،(که به دليل همين خصلتهايي که گفته شد مورد اعتراض اهالي آن ديار هم گويا قرا گرفته بود ) و ارتباط نامشروعش با زن ايلياتي يک از کاگرانش،-که اتفاقا" رمان در اينکه او واقعا" ارتباطي با زن مذکور دارد يا نه مبهم عمل مي کند ،دچار همان حس فراري مي شود که بايد باشد.
نکته جالب رمان در اينه که اين فرار مانند آثار کلاسيکي(ميشه به خودکشي دروغي قهرمان رمان خرمگش اشاره کنم مثلا") در اين دست اصولا" در جهت نيل به اهداف آرماني نيست بلکه نوعي خضيض به نظر مي آيد تا مهندس کامران قهرمان داستان طي آن به لذت و هرزه گي مورد نيازش دست پيدا کنه.او زندگي مجردي رو در خونه اي که از راه فروش خونه اصليش رهن کرده مي گذرونه و امرار معاش هم از خرج کردن همون پ1ول مي گذره.راهي که هرزگي براش به ارمغان مياره....نويسنده براي اين منظور رمانش را پر از صحنه هاي ارو...تيک کرده ...حضور ناهيد زني که در اواسط داستان سر وکله اش پيدا مي شود با توجه به خصوصياتي که تاز او وصف مي شود حالتي اثيري و رويايي دارد زني که با وجود آنکه برهنه شب رو در خونه کامران مي گذرونه اما اتفاقي بينشون نمي فته.ناهيد در خيال کامران بوجود ي آيد زني غيبگو که اتفاقا" دست آخر (رجعت رمان به اول داستان) به او تلفن مي زند.در واقع مي توان گفت مرگ ابتداي کامران اصولا" يک مرگ فيزيکي نيست بلکه تولد دوباره براي اوست.طوري که در انتها ناهيد خيالي ذهن کامران –در دنياي بين واقعيت و خيال-با او تماس مي گيد و هم اوست که او را نجات مي دهد. آداب بيقراري بر خلاف خزعبلاتي که اين روزها چاپ مي شود نه متعلق به جريان به اصطلاح پست خزعبليسم جاريست و نه بوي رئاليسم جادويي و امثالش را دارد و نه به دليل کمبود مصالح داستاني به اطناب مي انجامد و به اصطلاح سورئاليسم را براي نجات انتخاب مي کند.لحن و گفتار متني هم کاملا" در خدمت ارتباط با تماشاگر است.
صحنه توصيفي از آتش زدن ماشين و سقوط به دره فيلم مردي در آئينه ساموئل خاچيکيان رو برام زنده مي کرد اما صحنه هاي به نسبت اروتيک توصيف شده و محوريت شخصي داستان منو رو بيشتر ياد يه فيلم اسپانيايي انداخت به اسم سلطان فرار .داستان يک مرد ميانسال که با فراري دادن يک دختر نوجوان و همراه شدن با او در طبيعت بکر به نوعي فرار به سوي هرزه گي است.
مردي ميانسال که با توجه به فيزيک و ميميک صورت و همچنين سادگي ذاتيش در چارچوبي از تعهدات دست و پگير اخلاقي او را واميدارد تا با فرار از اين تعهدات دختر نوجوان را فريب دهد و...
خلاصه اينکه خوندن آداب بي قراري تجربه لذت بخشي بود.
------------------------------------------------------------------------------------
يکي از تفريحات من گشت و گذار در دنياي بي مووي ها براي استراحت دادن به سلولهاي خاکستري مغز است.در واقع من يه ب مووي فن هستم.جديدا" فيلم باربابلا رو تو آرشيوم پيدا کردم.يک ضيافت دوست داشتني از رنگ و نور نقاشي با جلوه هاي ويژه دهه 70 ....داستان علمي تخيلي در مورد آدمهايي که به جاي سلام به هم ديگه عشق ميگن.
چيزي که برام جالب بود سياليت تيترژ ابتدايي و يک آهنگ نشاط آور بود...
در ابتدا تصويري از يک موجود به ظاهر مابعدالطبيعه ظاهر مي شود...
کم کم ماهيت اين موجود با کندن شدن لباسهاي غير عاديش  مشخص مي شود

و در انتها مي فهميم که بله اين جين فانداي خودمونه!!...
----------------------------------------------------------------------------------
البته مدتي گذشته ولي رفتار يکي از دپلماتاي کشورمون تو برزيل-همون زير آب رفتن تو يه استخر عمومي و همراهي با کودکان خردسال- يه مدت نقل محافل سياسي بودش که البته آخرش نفهميديم چي بود و چي شد....اما با توجه به همون ارجاعات مرسوم سينمايي رفتار اين ديپلمات گرامي من رو ياد شخصيت يکي از فيلمهاي ويسکونتي انداخت.يک کارگزار نازيها در فيلم نفرين شدگان که نقشش رو هلمت برگر بازي مي کرد.
فيلم که يک شاهکار سينماتوگرافيک هست اين شخصيت هم مردي دچار انحراف رو نشون ميده که در وقت بازيبا بچه هاي کوچک يک کارهايي مي کنه.يکي از دردناکترين صحنه هاي فيلم ارتباط او با دختربچه خدمتکاره که اون بر اساس معصوميت ذاتيش شروع به بوسيدن مرد مي کنه ...
به هر حال سياسيون هم دچار دردهاي آنچناني هم هستن...
---------------------------------------------------------------------------------------
فيلمي که اخيرا" ديدم فيلم غريبي بود از سينماي ژاپن به نام خانه يا هاوس
داستان گرد هم آمدن چند دختر جوان در مکاني مرموز که آميزه غريبي بود از سورئاليسم و مايه هاي سينماي وحشت با جلوه هاي تعمدا" سطح پايين-به دليل نوعي ولنگاري موجود- اين هم تجربه لذت بخشي بود فکر کنم چند تصوير از فيلم مي تونه درون مايه فيلم رو به خوبي نمايان کنه...به قول يکي از کاربران آي ان دي بي فيلم هوس دقيقا" مثل اينه که بيتل جويس تيم برتون رو داريو آرجنتو با همون سبک سياق خودش بسازه اما ذات فانتزي آثار برتون رو هم حفظ کنه...
همين امر مي تونه سينماي غريب خوروسکي(يوردانسکو) رو تداعي کنه.مثل کوهستان مقدس که طي اون پلات اصلي ماجرا تحت تاثير فرعيات موجود و همچنين عناصر تصويري که در هر سکانس به وقوع مي پيونده خودش تبديل به يک فرع ديگه ميشه.در اين فيلم هم عملا" پلات اصلي تحت تاثير سکانسهاي مختلف قرار مي گيره و عملا" ماجراي سفر تفريحي دختران جوان تحت تاثير نفوذ اتفاقات حاشيه اي قرار مي گيره.جالبتر از اين ماجرا اونه که داستان اصلي هم يک اقتباس آزاد از 10 سرخپوست کوچک آگاتا کريستيه...
حالا اين جمع اضداد ببين چه معجونيه...اگر وقت شد فکر کنم بشه بيشتر در موردش نوشت


برچسب‌ها: House, آداب بي قراري, The Damned, Barbarella
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 13:10  توسط اميد  | 

سلامی دوباره....

مشغولیات دنیای  حقیقی مارو از دنیای مجازی و دوستانش دور کرده و این سندروم پاییزی و پاییزش که خیلی شبیه زمستون بود و به قول دوستی زمستان در پاییز هم مزید بر علت و گم شدن این پسورد کوفتی ... ....عذر تقصیر رفقا ....هر چند همیشه به یاد عزیزان هستم ولی :

به که پيغام دهم ؟ به شباهنگ که شب مانده به راه ؟ / يا به انبوه کلاغان سياه به پرستو که سفر ميکند از سردي فصل / يا به مرغان نکوچيده شهر ؟ به که پيغام دهم که به يادتان هستم . . . ؟

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرگ کن راسل فیلمساز نامتعارف انگلیسی خبری بود که این روزا ذهنم رو مشغول کرده ....مطلبی در مورد سینمای اون و فیلماش  نوشتم که باید بذارم.

دکتر آریانپور هم متاسفانه فوت کردند.افتخار شاگردی ایشون رو نداشتم چون در علم و صنعت تدریس می کردن ولی کتابهایی که در باب آمار مهندسی و برنامه ریزی خطی نوشته بودن چراغ راه ما بود...روحش شاد  

--------------------------------------------------------------------

یادداشت من در مورد فیلم گور کم عمق دنی بویل در آکادمی هنر :

هم‎خانه‎ای از جهنم: یک تریلر نئو هیچکاکی / نگاهی به گور کم عمق ساخته دنی بویل


خلاصه داستان :

آلکس (یوان مک گرگور)، جولیت (کری فاکس) و دیوید (کریستوفر اکلستون)، سه دوست هستند که در یک آپارتمان به طور مشترک زندگی می‎کنند. آن‎ها تصمیمی می‎گیرند برای کم کردن اجاره یکی از اتاق‎های خالی را اجاره بدهند و به این ترتیب نفر چهارمی را به جمع خود اضافه کنند. مراحل گزینش از داوطلبان آغاز می‎شود، اما مورد مناسبی را پیدا نمی‎کنند تا این‎که مرد میان‎سالی که خود را نویسنده معرفی می‎کند نظر جولیت به او جلب می‎شود و متعاقبا" او نیز نظر آلکس و دیوید را برای قبول کردن نویسنده در جمعشان جلب می‎کند. چندی بعد از ورود نویسنده، یک شب مدت‎ها ار او خبری نمی‎شود. آن‎ها هم مجبور به شکست اتاق نویسنده می‎شوند و به ناگاه با جنازه او که بر اثر مصرف زیاد مواد مخدر مرده مواجه می‎شوند و این شروع ماجرا است.

 

-نمیدونید چقدر خوشحالم که هنوز این توانایی رو دارم که بتونم بمیرم.

 

با نگاهی به کارنامه فیلمسازی بویل، می‎توان گونه‎های متفاوتی را در آثار او دید. تنوع ژانری که نشانه روحیه به نسبت کنکاش‎گر اوست.در بین آثارش می‎توان فیلم علمی-تخیلی همچون سانشاین Sunshine، یک فیلم متعلق به سینمای وحشت و زیرژانر زامبی به نام 28 روز بعد، فیلمی ماجراجویانه چون ساحل The Beach، یک تک‎نگاره شخصی و ورزشی هم‎چون 127 ساعت 127 Hours، کمدی رومانتیک جوان پسندانه‎ای چون کمتر از یک زندگی معمولی A Life Less Ordinary  با حضور یوان مک گرگور و کامرون دیاز جوان، یک فیلم معلق مابین دنیای کودکانه و دنیای تبهکارانه در میلیونها Millions، یک درام تلخ اجتماعی پیرامون معتادین به مواد مخدر به نام قطاربازی Trainspotting و حتی یک فیلم بالیودی تمام عیار در تقابل با سلام بمبئی خود هندی‎ها یعنی میلیونر زاغهنشین Slumdog Millionaire  و یا همین گور کمعمق Shallow Graveیک تریلر جنایی.

اما وجه مشترک کلیه این آثار دغدغه بویل، برای نشان دادن استحاله و یا تحول شخصیت‎های فیلم است. تحولی که در سایه تقابل آن‎ها با محیط و یا ماجراست. در واقع حتی گاهاً بویل منطق روایی فیلم‎هایش را فدای همین تقابل شخص و محیط می‎کند. این تحول (که می‎تواند چون 127 ساعت تقابل با طبیعت باشد و یا چون میلیونر زاغهنشین تقابل با اجتماع) چه در جهت مثبت باشد از حال بد به حال خوب و چه در جهت منفی از حال خوب به حال بد، برای فیلمساز چندان توفیری ندارد.این امر در اولین فیلم بویل یعنی همان قصه همیشگی و هزاربار گفته شده حرص و آز، به طور واضحی عیان است و گویا خط مشی و شیوه‎ای می‎شود تا در باقی آثارش نیز به آن بپردازد. این توجه به کنش‎های انسانی و رفتارهای تقابلی باعث می‎گردد کمترین نشانه‎های بازخوردهای سیاسی و مسائل اجتماعی را در سینمای او شاهد باشیم. گویا با جامعه‎ای ایزوله مواجه هستیم که تنها خود شخص است که بر تمام المان‎های دنیایش تسلط دارد. در دنیای فیلمسازی بویل انسان محور تمامی کنش‎ها و رفتارهاست. با این وجود به هیچ عنوان نمی‎توان سینمای او را یک سینمای اومانیستی دانست. گرچه می‎توان نشانگان اومانیسم را در چند فیلم او دید اما نوع نگاه او را نمی‎توان صرفا بر اساس اصول مکتبی دانست که دقیقاً همین نگاه لاقید هم پاشنه آشیل فیلمسازی بویل است که باعث می‎شود در برخی از فیلم‎هایش (بخصوص آثار موخرش) به سمت نوعی سانتیمانتالیسم کشانده شود. اتفاقاً برتری دو فیلم اول او یعنی گور کمعمق و قطار بازی دوری از احساس‎گرایی است. او به عنوان ناظری بی‎طرف  قصد جریحه‎دار کردن احساسات تماشاگرش را ندارد. دقیقاً این سنتی است که در آثار هیچکاک به وضوح می‎بینیم. هیچکاک نیز دقیقا به عنوان ناظری بی‎طرف سعی در نمایش حقیقت عریان قهرمانان و ضدقهرمانان فیلمش دارد. نگاه بی‎تفاوت بویل و نمایش بی‎واسطه استحاله سه شخصیت اصلی فیلم در گور کمعمق را می‎توان هم‎پای شخصیت‎های فیلم جنون هیچکاک دانست. همین ترفند در توصیف و نمایش شخصیت روان‎پریش بگبی در قطاربازی نیز همان سنت هیچکاکی در نمایش شخصیت‎هاست.

به دیگر سخن،این فیلم دقیقاً یک تریلر هیچکاکی است که مایه‎هایی از آثار نئونوآر را در خود دارد. سرخوشی فیلم‎های هیچکاکی، بهره‎گیری از روش فیلمسازی و همچنین شخصیت‎پردازی او. از نظر تصویری نیز فیلم به طور واضح به دو فیلم استاد ارجاعاتی دارد، جنون و طناب. به خصوص صحنه‎های مربوط به مخفی نمودن و تکه‎تکه کردن اجساد و حمل آن‎ها به وسیله‎ی خودروی ون.

طنز حاکم بر فیلم نیز دقیقاً به سنت آثار هیچکاک و شوخ طبعی های خاص کمدی‎های سیاه انگلیسی بر می‎گردد. فیلم شروع شوخ و شنگی دارد شروعی که نوید یک فیلم تین-ایجری با مایه‎های کمیک را می‎دهد اما کارگردان در همان ابتدا با دو نشانه به تماشاگرش نشان می‎دهد که چندان به امید تماشای یک فیلم پر نشاط و طناز و جوان‎پسند نباید بنشیند. نشان اول، تصویر کلوزآپ و کجی از شخصیت آلکس که با نریشنی در مورد رفاقت و اعتماد با صورتی ناراحت و  گرفته و حرکت دورانی دوربین پیرامون او و نشانه دوم تاکید بر پلکان مارپیچی است که خانه سه شخصیت اصلی درآن قرار دارد و نشانه پیچیدگی ماجرایی است که در ادامه شاهد آن خواهیم بود.یک کمدی سیاه بریتانیایی با همان اسلوب خاص هنر جزیره و همان المان‎های مورد اشاره که از آثار هیچکاک به عاریت گرفته شده و به فیلم تزریق شده است.

روند سرخوشانه ابتدایی مانند یک تابع صعودی تا اواسط فیلم ادامه می‎یابد که با پیشرفت قصه لحن کمدی شوخ کم‎کم جدی می‎شود تا با پایانی غیر منتظره مواجه می‎شویم. جدیتی که بعدها در آثار باقی فیلمسازان نیز رواج یافت (که نزدیک‎ترین فیلم به گور کمعمق یک نقشه ساده ساخته سام ریمی است که 4 سال بعد از فیلم بویل ساخته شد) هر چند برای تماشاگران امروزی شاید آن تکان‎دهندگی لازم را نداشته باشد اما برای دوران خود و اواسط دهه نود که هنوز فیلم جریان‎سازی چون مظنونین همیشگی Usual Suspect ساخته نشده بود قطعاً تکان دهنده است. ساختار فیلمنامه‎ای که  در القای آن پایان عالی نقش به سزایی دارد. ساختاری پلکانی و شبه اپیزودیک که با خاتمه یافتن هر تکه، تکه‎ای  دیگر از پازل فیلم آغاز و همین امر به طور کاملی باعث حفظ تعلیق کلی در کل ماجرای فیلم می‎شود. از دیگر مطالب قابل عرض حضور موسیقی و سوار شدن آن بر صحنه‎های فیلم است. سنتی که در همان دهه با تلفیق موسیقی پاپ در موسیقی کلاسیک متن فیلم‎های سینمایی که در آثار دیگر فیلمسازان هم دوره بویل همچون گای ریچی نیز مورد استفاده قرار گرفت. حجم سنگین موسیقی در صحنه‎های فاقد دیالوگ که کاملاً در خدمت القای حس مدنظر کارگردان عمل می‎کند.

با تمام این احوال،فیلم عاری از ایراد نیست و فیلمنامه از لحاظ منطق داستان‎پردازی در بعضی مقاطع دچار مشکل می‎شود. شاید عمده‎ترین ایراد فیلم به خساست بویل در دادن اطلاعات و ترسیم چهره نویسنده و دو مرد جنایتکار  سابقه آن‎ها و هم‎چنین وجوه شخصیت‎شان باشد.هم‎چنین منطق چگونگی یافتن اجساد، یا حضور دو جنایتکار در آپارتمان چندان معقول به نظر نمی‎رسد که همین ایرادات کوچک موجب کم شدن امتیاز نهایی فیلم می‎شود. به هر روی دو اثر ابتدایی بویل همین گور کمعمق و قطاربازی نقاط عطفی کارنامه سینمایی او هستند و جایگاه ویژه و مهمی را در بین آثار او دارند.

پرونده دنی ویل در اکادمی هنر و نقد باقی فیلمهای او

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و یادداشتی از سر دلتنگی این روزهایی که در اون هستم

لودگی ها...

هم پیاله گی های من همین هان...همین کارمندای پیر و پاتال که روزی 12 ساعت همدیگه رو می بینیم...بعضیاشون زیر بار فشار زندگی کمرشون دو تا شده...یکیشون باید پول ترم دانشگای آزاد بچه هاشو رو بده...یکیشون دستی میگیره...یکیشون گیر میده بهترین طبقه تعاونی مسکنمون رو  بگیره...یکیشون پول به حساب تعاونی مسکن واریز نمی کنه کار بقیه رو لنگ می کنه ....ولی همینن...زندگی کارمندی همینه...اونا دیگه انرژی جوونیاشون رو ندارن.بعضیهاشون پول کارمندی تنبلشون کرده...حوصله کار دوم رو ندارن...من فکر می کنم اینا بعد ازظهریا کجا میرن...هر روز قسط میدن و می نالن...میگن حقوقشون برکت نداره تا سر برج با زور میکشونن خودشونو ....نمی دونم ...خیلیهاشون می خوان جای من باشن ...ولی من می خوام جای خودم باشم ...شاید جای بعضیهای دیگه...دورتر از حالا ...دورتر از اینجا...دورتر از حالای خودم...ولی بازم خودم باشم ...

صبحهای روزای تعطیل حال میده رفتن به کوه...من عاشق کوهم...بنابراین وقتی بعد از یه هفته کار  مزخرف همکارا زنگ زدن که صبحی بریم فکر نکرده راه افتادم...با همکارایی که هر کدومشون یه ماجرا دارن یکیشون 25 سالشه و تازه استخدام شده...یکیشون 49 ساله یکیشون کچل یکیشون چاق یکیشون لاغر یکیشون شوخ... رفتیم سر یه جایی که یه تک درخت معروف رو سالهاست اونجاکاشتن و اکثرا" پاتوق روزای تعطیلی ماست...دور هم نشستیم و نمی دونم چطور بحثمون از قذافی و هفته دولت و افتتاح واحدها و گرمای ماه رمضون امسال وتعاونی مسکن وتشکر از من واسه پایان سفت کاری اون واحدهای لکنتی و خرید زمین تو  یه شهرک و شروع یه پروژه دیگه و... شرکت من و یه پروژه که مثل همیشه می خوان بندازن گردن من کاراشو ...به جرم اینکه مجردم و جوونتر از اونا .....ازم ایراد گرفتن که سنگ نما خیلی قشنگ نیست و من که گفتم با پولی که شما میدین همینم از سرتون زیاده  و بعدش سیاست و رئیس جمهور و رحیم مشایی و .... کشید به بحث احساسی گریه کردن و اینا...من ناخواسته خندم گرفت ...آخه این آدما که سالهاست با هم همکاریم با بعضیا هم محله بودیم و با بعضیا هم شاگردی ...کم پیش میومد کارمون به رمانتیک گویی و اینجور مسائل کشیده بشه....اما اینبار کشیده شده بود... خوب سنی ازشون گذشته...یکی از همکارای اخمو گفتش که ...

-اگه کسی گریه کنه مثلا" کسی که دوس دارین عکسل العمل شما ها چیه...تو رو خدا جدی بهم بگین واسه ام مهمه

همکار قدیمی گفت : من یه بار مینو(زنش رو می گفت )  اون اوایل ازدواجمون  به گریه افتاد منم گریه ام گرفت...

همه : ها ها ها...صدای خنده بود که یهو رفت هوا...راستش تصور اون هیکل چا که گریه کنه ...

همکار اخمو گفت : بابا مرد که گریه نمی کنه....اتفاقا" احساس می کنم تو این شرایط آدم باید سخت بشه تا زنش احساس کنه یه پشت داره که محکم پشتشه ...

همکار دوم که چند سالی هست همسرش مرده و دو تا دختر داره گفتش : والا من اگه دختر کوچیکم گریه کنه واسه اش شکلک در میارم ...همزمان یه شکلکم در آورد....با اون کله کچل که انعکاس نور ازش به چشمامون می تابید خیلی مضحک شده بود...

همه : ها ها ها .....

همکار اخمو گفتش من اگه برم جلوی زنم از این شکلکا دربیارم با کمربند سیام میکنه ...

همه : ها ها ها....

همکاری که از هممون مسن تر بودش گفت : والا من از خدامه یه بار زنم گریه کنه ...باور می کنید تا حالا گریه اش رو ندیدم...راس می گفت چند باری که به خونه اشون رفته بودیم احساس می کردیم...همسرشون از اون زنای کرد اصیل بودش که تقریبا" رفتارای مردونه داشت و به شدت سختگیر...

یکی دیگه دنبالش رو گرفت و گفت : والا منم ...باور کنید من بعضی وقتا خودم به گریه افتادم زنم میگه پاشو بره گنده خودت لوس نکن ...

همه : ها ها ها...

یه همکار دیگه مون گفت : والا من خوشحالم میشم اگه گریه کردن زنم رو ببینم ....

مسخره ها بازم خندیدن ...گفتن : آی گفتی دمت گرم ....

خلاصه کما بیش هی جلوتر رفتیم و هی مسئله به لودگی کشیده میشد....

من یه دفعه حس فیلمیم گل کردش و گفتم : راستی می دونین تو فیلما ما ها رو (منظور هم ولایتیا) مثل سرخ پوست نشون میدن...حالا بیان اینجا که کلی آبرومون میره ...

همه تایید کردن: آره راس میگه ها همه شون تو فیلما میگن ...زن طلاق نمیده ,... خنده نمی کنه,... حرفش یکیه ....یه فیلم نشون میداد که اون کارگر با کله اش حرف میزد ...

راست بود منطقه ما اکثر مردا بیشتر از حدشون مهربون بودن...احساساتی و....برعکس زنای منطقه ما که شدید بی احساس و خشنن

همکار  اخمو رو به من همکار جوونتر کردش و گفت : خوب مجردای بی درد شما ها نظرتون چیه ...تو چی مرد مرفه ...

همکار جوونتر که 25 سالش بیشتر نیست گفتش : والا من اگه زن بگیرم و بعدش زنم گریه کنه ...شرمندم شرمندم ... بغلش می کنم....

همه : ها ها ها ....

یکی از همکارا : این بابا خیلی شوته...

یکی دیگه : یه بار قسط بدی عاشقی یادت میره...

دومی : این خیال می کنه کل زندگی دوران نامزدیه...

سومی : بابا رمانتیک ...ما همه مون این دوران رو گذروندیم ....فقط یه ماهه بعدش...

خلاصه این خندیدنهای مسخره و مضحک ادامه پیدا کردش تا همکار اخمو رو کرد به من و گفت : توچیکار می کنی ....

من یه لحظه فکر کردم گفتم نمی دونم ولی شاید خندم بگیره...

صدای خنده ها کم شدش...

گفتن راس میگی ...

گفتم نمی دونم آخه ...فکرشو می کنم خیلی مضحکه...

گفتن : چی مضحکه

گفتم الان تصور کردم قیافه اون با گریه و چشمای اشک آلود و آب دماغی که میاد پایین خیلی خنده دار میشه...آب دماغ سرازیرشده آدم رو مضحک می کنه....

گفتن : خاک بر اون سرت کنن از اون همه حس رمانتیک و احساسات شعله ور آب دماغ میاد تو فکرت...

یکی دیگه گفت: واسه همینه تا حالا عذب اوغلی مونده بدبخت از بس یخ و سنگه

یک دیگه : تو که خودت اهل فیلمی اون صحنه بربادرفته هستش که رت باتلر اسکارلت رو نجات میده...بعدش اسکارلت هی به رت باتلر میگه منو باید ببری پیش مادرم وگرنه میکشمت...از اینا...بعد یه صحنه احساسی هستش...رت باتلر یه دستمال در میاره به اسکارلت میگه ...خیلی خوب حالا فین کن ...دماغشو پاک کنم....ببین لامصب هنر اون فرنگیا رو از آب دماغم می تونن لحظه  رمانتیک بسازن ....

یکی دیگه : آره ....تایتانیک رو یادتونه ....جک به رز نحوه درست تف کردن رو یاد میداد ...میگفت چطوری باید تف کنی که تو صورتت برنگرده....حساب کن ....تف کردنم رمانتیک شده ها ....

همکار اخمو گفتش : از اینا بگذریم ....واقعا" این ... انگار نه انگار ...قلب سنگیشو نگا...قیافه سنگیشو رو نیگا...یه چیز رو بگم راستشو می گی ....

گفتم آره

گفتش آخرین بار کی گریه کردی...

رفتم تو فکر ...هی دور رفتم ...دورتر و دورتر ....به گذشته های دور...حتی رفتم به بچگیا...یادم نمونده....یه بار رو یادم اومد....وقتی ارمن از این مملکت رفت آرمن دوست دوران بچگی و مدرسه و دبیرستان و حتی دانشگاه....هم محلی و همسایه....یه بچه ارمنی که همیشه می نالید که چرا بچه ها بهش گیر میدن و ازش سئوال میپرسن...8 سال پیش بود که زنگ زد....اونموقعها تو ماهشهر بودم...گفت می خوام ببینم...گفم سر کارم ارمن گفت من دو روزدیگه دارم میرم....بابام اقامت گرفته ,بیا هرطور شده....شاید همو نبینیم...همون شب راه افتادم یه سواری گرفتم تا به آخرین اتوبوس تو اهواز برسم و رسیدم...تو فرودگاه همون وقت که میرفت یهو برگشت و مثل دیوونه ها بغلم کرد...مضحک شده بود...من و اون اینطوری نبودیم ....زندگیمون لودگی بود...زمین و زمان وقتی با هم بودیم یکی بودش....دنیا رو مسخره می کردیم....وقتی می گفت بریم عرق سگی بزنیم...بریم کریم سبزی فروش ودکا بگیریم.کریم که زیر سبزی خوردنا شیشه ها رو قایم میکرد....جین سبز...گلن جولی...5 پهلوون ...شراب تاسمانی...کنیاک اصل فرانسه...هلاهل و زحله.....ارمن منو یاد اینا مینداخت......حالا داشت گریه میکرد و آب دماغش راه افتاده بود....دوست داشتم گریه کنم ولی نتونستم آخه یاد دوران لودگیا نمی ذاشت ...دیدن قیافه مضحکش ...خواستم فیلم بازی کنم که وقت رفتن بدونه دلم تنگ میشه زور زدم ولی نشد...انگار فهمید: زور نزن تو قلبت از سنگه احساس محساس حالیت نیست...فقط نمی دونم دلم برات چقدر تنگ میشه....رفت.....حتی بدون نشونی

آره اون موقع دوست داشتم ولی نشده بود....بحث تموم شده بود و...من چیزی برای گفتن نداشتم....

....اونا رفته بودن و من الان تنها بودم...دستام رو گاردریل کنار جاده گذاشته بودم و فکر می کردم...به حالای خودم....اونا درک نکرده بودن....که خنده من معناش چیه...خیلی جوون نیستم که دچار احساسات آتشین بشم ...ولی فکر کردم اگه یه روزی گریه اش رو ببینم ...یعنی این توان رو دارم یه روزی به گریه اش بندازم....حتی فکر کردنش رگهای بدنم رو اذیت می کرد ...نخواستم بهش فکر کنم...ولی یه فکر اذیتم می کرد...اینه که منم شاید یه روز شبیه اینا بشم ...یعنی اینه آخر اونهمه حس و احساس ...یه چیزی مثل همین ادمای معمولی یا باید یه چیز متعالیتر باشه ...فکر می کردم یعنی میشه


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 14:13  توسط اميد  | 

......

ستون مرمر سفید....الماس سرخ,زمرد سبز ....فیروزه , مروارید درخشان ...شیشه های ناب.....صورتی,ارغوانی....رنگین کمان جان...گیسوان پریشان در باد......چشمای من .... پیاده رو......پاییز اومد ....باز هوا بد شد....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو مدیریت نیروی انسانی و رفتار سازمانی دو نوع کارمند هست. که معیار ماکس و مین هستن.

کاروشی : یه واژه ژاپنی که به آدمای معتاد به کار میگن

کارمندیان: یه واژه ایرانی که از دهه 20 شمسی به ادبیات مدیریتی وارد شد...کارمندان خسته و بی انگیزه ...امروز بیا فردا برو....

الان احساس می کنم کاروشی گرفتم ....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کارگران مشغول کارند -مانی حقیقی


--تو دلت جوونه ،هیچکدوم از ما( پیر پاتالا ) نمی تونستیم جوابتو بدیم
-شما باید سعی می کردین..
--سعی نکردم بی معرفت
-عشق جربزه میخواد آدم باید عاشق عیبای طرف باشه نه حسناش
--تو که سر تا پا حسنی کسی عاشقت نمیشه ،ولی عوضش محسن سر تا پا عیبه اما تمام دخترا کشته مرده شن

نتیجه اخلاقی این دیالوگ :.. واسه همینه مردای آشغال کلی خاطر خواه دارن....

حقیقتش اینه که آدمای خوب ,صادق,نجیب،شریف,مبادی آداب,و....اصلا" آدمای جذابی نیستن..خشکن رسمین  حوصله سر می برن بی هیجان هستن و ....(حساب کن شیپورچی و داردسته اش رو از پسر شجاع بردارن,روباه مکار و گربه نره رو از پینوکیو, دراگو و فک و فامیلشو رو از دهکده حیوانات بیرون بیارن ببین چی باقی می مونه).....اما جالب اینه که همه وقتی لیستای مورد علاقه شخصیشون رو می نویسن این صفات رو توش می نویسن...پس نتیجه این پارادوکس اینه که همه این صفات رو داشته باشین اما اوردوز نکنین ...یعنی نباید زیادی بچه مثبت بود!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

تا یادم نرفته هر چند دیر هم شده  پرونده سینمای اولیوراستون تو آکادمی هنر که بعد از ایناتوره دومین کارگردانی  که انتخاب شده .روندی که هر ماه با انتخاب  یک کارگردان برای تشکیل پرونده ادامه پیدا می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 14:36  توسط اميد  | 

این روزا

-------------------------------------------------------------------------------------------

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند.

آوازی شنید که ای ابوالحسن,خواهی که آنچه از تو دانم با خلق گویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا, خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق گویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند ؟

آواز آمد: نه از تو , نه از من.

عطار نیشابوری-تذکره اولیاء

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعضی وقتا میگم اگه قرار نیست یه چیز بهتر بشه....جان عزیزت بدترش نکن ....بذار همون باشه که بوده...

بعضی وقتا میگم اگه به یکی اونقدر میدی ...از روی کرم .....حداقل نمی خوای بدی.... نگیر

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه روزی صادق هدایت تو کتاب حاجی آقا گفتش : حاجی پول رو به خاطر خود پول دوست داشت......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط اميد  | 

آینه در آینه

تو از قبیله لیلی ,من از قبیله مجنون

تو از سپیده نوری من از شقایق پر خون

من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم

 

-پیرمرد... این آهنگا چیه گوش میدی

--من عاشقشم,عباس مهرپویاس ...عمرآهنگه  از سن من بیشتره....از بچگی با منه....از این آهنگای امروزی خوشم نمیاد

-نه اینو گوش کن...من مال این نسلم دیگه...باید با من همراه بشی ...الام فکر کن من برات گفتم

 

اون شبی که باد میومد...

 

--ربطی به تو نداره,این آهنگی که یه مردی ,برای یه زن,شاید یه شوهر برای زنش ...ویا حتی یه مرد الکی خوش یه شب تو تنهایاش گفته...آهنگ رو یه مرد می خونه ...بالفرض یه زن هم بخونه....من که موهام اونقدر بلند نیست که پریشونش کنم...تازه آهنگشم دزدین مال چیبسی کینگه....

- بی خیال نخود لپه هاش باش ...آهنگ دزدی!!!! یه مرد بخونه یه زن بخونه!!!...هنر اونه که لذت ببری ...به تو چه آهنگ مال کیه؟ زن می خونه یا مرد....فرض کن تو برای من گفتی ,اون شب که منو دیدی باد دیوونه شده بود...

 

راس میگفت اون شب باد تندی میومد ,برگای زیادی این و اونور شدن....

--ولی روسری سرت بود....باد تو موهات نیفتاد

- پس دعا کن یه شب باد بیاد ,منم روسری سرم نباشه ....درخت کاجم داریم...

دعا کردم ....برای یه باد تند...یه شب ....منم یاشم زیر درخت کاج ...ولی کاج حیاطشون کوچیک بود زیرش من جا نمی شدم...

مسیر خونه شون دو رج تیر چراغ برقه ,با نور نارجی غلیظ که همیشه  موج می فرسته ...ویه خونه با سنگای مرمر با یه بهار خواب اون ته ....آخرای شب نور یه چراغ خواب قرمز رنگ از پشت پنجره بزرگ اون خونه  به بیرون می تابه ...

-اون اتاق و چراغ قرمزش تو رو یاد چی می ندازه...

فکر کردم...به تمام چیزایی که دیدم و خوندم...

--یاد اتاق شکنجه....تو خونه ای که تو پنچری بود ,یه نمایشنامه از دورنمات....

-نخوندم قصه اش چیه....

--قصه یه مرده که یه شب ماشینش پنچر میشه بعد میره دم یه خونه زنگ میزنه و کمک می خواد ...صاحبای خونه  چهار تا بودن یه قاضی ,یه دادستان ,یه وکیل و یه جلاد و نوکرشون....مرد رو به یه بازی دعوت می کنن ....بازی عدالت....دادستان اونقدر مرد رو سئوال پیچ می کنه و اون رو به حفره های زندگی گذشته اش میبره تا مرد قبول می کنه یه مجرمه...قاضی هم به جلاد میگه اون رو به اتاق شکنجه ببره تا مرد رو مجازات کنه.......یه اتاق با نور قرمز پر از وسایل شکنجه....مرد واقعا" می خواد مجازات بشه ....اما جلاد میگه اون فقط یه بازی بوده...بازیم تموم شده بوده....

 من نگاش کردم آهنگه داشت می خوند...داشت نگام میکرد....

 دل تنهای من

شب رسوای من

تاب گیسوی تو برده قرارم

همه غمهای من توی شبهای من

خم ابروی تو برده قرارم

 -چقدر عجیب غریب.مغزت پر شده از این قصه ها ...خودت واقعی ات کجاس پس...ولی می دونی منو یاد چی میندازه؟

-نه.....

--یاد بچه گیام....یه کوچه قدیمی ....چراغ خواب اتاقم که قرمز این رنگی بودش با یه پروانه رو ی شیشه اش که روشن می کردم سایه مینداخت رو دیوار....ببینم حالا دوباره ببینیش یاد دورنمات  و پنچریش می افتی...

-نه یاد تو می افتم و بچگیات.....

چند دقیقه بعدش رفت....شیشه های ماشین رو با وجود گرما بالا زده بود...بوی عطرش هنوز تو ماشین بود ...دوس نداشتم بیرون بره....ضبط ماشین رو روشن کردم ...

 توی اون شب  که باد میومد

اومدی از خونه بیرون

باد افتاد توی موهات

موهاتو کردی پریشون

توی اون شب که باد میومد یه درخت کاج  خسته

سر پناه  یه نفر شد ,یه نفر که دلشکسته

همه دنیا رو پای چشمای تو داده بودش

دل خسته شو ندیدی

زیر پات افتاده بودش

 دنیای من ,دنیای اون....چه فرقی زیادی با هم داشتن,چقدر فاصله زیاد بود....اتاق شکنجه کجا....اتاق بچه گیا کجا...

 تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه  فضای فاصله صد کوه

 نمی دونم چند بار آهنگ رو تکرار کردم ..5 بار,10 بار ,20 بار....نمی دونم ....فقط خیلی بود....خوشحال بودم که تکرار میشد....

صبح با چشمای خواب آلود بلند شدم...ساعت رو گم کرده بودم ....با آهنگی که هنوز تو گوشم بود....و خوشحال از اینکه یه بار دیگه می تونم گوش بدم اون آهنگ تکراری رو...نرسیده به راه پله و در حیاط یه نگا تو آینه تمام قدم میندازم...یقه پیرهنمو رو مرتب میکنم....تو آینه یه نگا دیگه انداختم .تک و توک موهای سفید بالای گوشم رو نگا می کنم گذشت عمر.....آینه منو یاد چی مینداخت....یاد تکرار....یاد بچگیای خودم....آینه ای که روبروی آینه دیگه می نداختم و تکرار خودم رو می دیدم...هی دورتر و دورتر...کوچیک و کوچکتر می شدم....اون موقعها خیال می کردم ,هر تصویر یه دنیاس...دنیای اول ...دنیای دوم...دنیای سوم....

خیال کردم تصور کردم انعکاس تصویر اون رو تو آینه....چشمهاش که تو اعوجاج آینه یه شکل دیگه میگرفت...برام فرقی نمی کرد....فرقی نمی کرد ...شاید عاشق اون تصویر انتهایی ,اون آخرین انعکاس....به قول میمنت میر صادقی خون سفید آینه در من جاری بود

یاد سولاریس افتادم....

 -اینجا جای عجیبیه یه چیزایی از اون طرف لایه های فکری تو ایجاد میشن، همیشه منتظر شون بودی ،دنبالشون بودی اما می دونستی امکان نداره دوباره تجربه شون کنی ،اماو قتی معجزه اتفاق میفته آرزو می کنی که کاش نیفتاده بود چون گنگ موندی گیجی می دونی که  اونا فقط یه انعکاس هستن باید نابود بشن .واسه اینه که زندگی فقط یه بار اتفاق می افته چون برای بار دوم، توفقط یک تصور تهوع آوری....

 اما واسه من فرقی نداشت...تکرار اون رو دوس داشتم....دوست دارم که در حیاط رو که باز کردم هم شب باشه....هم یه باد تندی بیاد و کلی انعکاس بیرون اومده از آینه که دور و ور حیاط رو گرفتن و فقط اون باشه....بالای دیوار روبروی در حیاط ,کنار باغچه ....

چقدر تکرار تو قشنگه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:44  توسط اميد  | 

summer of 42

Summer of '42-Robert Mulligan



امروز
پایم را از گل و لای این لجنزار
بیرون خواهم کشید
پروانه ای میان گلویم بال می زند


رضا چایچی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 3:3  توسط اميد  | 

نه قیاس و نه استقرا

چهار پایان
بر چهار پای و چهار ناخن
من بر پای برهنه ام در آب و
پشت گاو آهن آواز می خوانم
و درخت بر یک پای
ایستاده هیچ نمی گوید....

بیژن نجدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 17:6  توسط اميد  | 

.....

گلی که باد را وسوسه می کرد

تا عطرش را با خود ببرد

دیروز مرد

  شعری از آدونیس

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  شبها همیشه عکسات را از مونیتور نگا می کنم یکی یکی .نیم رخ,تمام رخ,نیم قد,تمام قد..روی چشمات همیشه  زووم می کنم ببینم رنگ واقعی اونا چیه ...سیاه پر کلاغی یا قهوه ای سوخته...می خوام تمام چیزهام رو با عکسات پر کنم...موبایلم که هر کسی زنگ زد فقط عکست رو ببینم ...دستکاپ این کامپیوتر قدیمی.زیر شیشه میزکارم تو   اون اداره فکستنی  ....حتی اون عکس بیریخت سه در چهار که برای گواهینامه ات گرفتی  تو کیف پولم گذاشتم. ..یه عکست رو بالای سقف اتاقم می ذارم تا همیشه وقت خواب ببینمت.....آلبوم عکسات رو کنار خودم میگذارم تا تو بخوابم بیای.. شبها کابوسهای بدی میبینم خواب پیرزنهای کوتوله با قیافه های شیطانی و پیراهنهای قرمز و متعفن که من رو به هم آغوشی مسخره ای دعوت می کنن...فقط کافیه بیادت بیارم تا مثل یه موج انفجار با یه نگاه همشون رو نابود کنی..پس چرا هیچ وقت نمیای....شاید اینا کافی نیست .باید یه روز جلو روت بشینم دستام رو زیر چونه بذارم به عمق چشمات خیره بشم ...تمام جزئیات چهره ات رو به خاطر بسپارم...حالا کافیه که چشمام رو ببندم تا چهره ات رو ببینم.با تمام جزئیاتش..... باید اونهمه زیبایی رو کنار اونهمه فرمولای بیخودی,حرفای صدمن یه غازوخاطرات مزخرف  که مغزم رو پر کرده جا بدم.... تو رو با آخرین لبخندت یه گوشه مغزم قاب می کنم... اون وقت همیشه و هرکجا  با من می مونی....تو بدترین لحظه های دلتنگی....تو کنج یه گوشه دنج این مملکت کوفتی ....فقط کافیه چشمام رو ببندم.... به قول بیژن جلالی........

شب چشمهای بسته ماست

آنگاه که به چراغانی

درون خود می نگریم

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

همیشه چیزای خوشمزه ای که بهتون چشمک میزنه  ارزش امتحان کردن ندارن ...

 

قاتلین مادرزاد-اولیور استون

Natural Born Killers

 

مرد هرزه اول-هی اون مثل یه تیکه گوشت نرم هوس انگیزه....

مرد هرزه دوم-خوب برو یه حالی بهش بده مرد!!

 

مرد هرزه-عزیزم این رقص زود تموم نکن من تازه دارم گرم میشم...

زن-فکر می کنی رقصه خیلی بهت میاد

مرد هرزه -داری با من لاس می زنی جووونم....


 

-حالا چقدر هوس انگیزم.....ها....کثافت لاسی.....حالا چقدر هوس انگیزم

شوهر زن-عسلم ولش کن اون مرده دیگه.....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ابداع مورل- آدولفو لویی کاساراس

 

کتاب رو خیلی اتفاقی دیدم یه رنگ سبز خوشرنگ داشتش ورق زدم دیدم مقدمه ازبورخس ...اول کتاب رو شروع کردم به خوندن....

---امروز ساعاتی قبل از سپیده معجزه‌ای در این جزیره رخ داد: تابستان زودتر از موعد مقرر سر رسید. رختخوابم را بیرون بردم، کنار استخر، ولی از آن‌جا که خوابیدن ممکن نبود، توی آب رفتم و مدتی طولانی همان‌جا ماندم. هوا آنقدر گرم بود که دو سه دقیقه بعد از خارج شدن از استخر عرق از سر و بدنم سرازیر می‌شد. چیزی به سپیده نمانده بود که با صدای یک گرامافون از خواب بیدار شدم و چونمی‌ترسیدم برای برداشتن وسایل به موزه بروم، از راه‌ آبکند به قسمت پایین جزیره گریختم. حالا در ناحیه پستی در قسمت جنوبی جزیره هستم، همان‌جا که گیاهان دریایی می‌رویند، پشه‌ها دمار از روزگارم درمی‌آورند و گای با کمر توی نهری کثیف از آب دریا فرو می‌روم. بدتر از همه آن است که پی برده‌ام هیچ نیازی به فرار کردن نبوده است. آن عده اصلا به خود زحمت ندادند دنبال من بیایند...

و خریدم و....

  مردی تنها برای فرار از دست پلیس به پیشنهاد دوستش به جزیره ای دور دست پناه می برد.جزیره ای که کسی از آن بازگشتی نداشته و هم چیز در هاله ای از ابهام است.اما جزیره بر خلاف تصور مکان محدودی است .یک موزه،یک استخر و یک کلیسا...او در جزیره کم کم فسرده و دلتنگ به مرگ نزدیک می شود ....در خیل خود از اینکه فرار هم نمی کرد شاید چیز خاصی اتفاق نمی افتاد ...در اوج دلتنگی ه مردان و زنان مرموزی را کنار ساحل جزبره می بیند اودر میان آنها به زنی((فاوستین)) دل می بنند که سر ساعت مشخصی در گوشه ای ظاهر می شود...زنی مرموز که حتی یک کلمه هم حرف نمی زند ...گویا زنی اثیری است (همانند زن بوف کور هدایت)....به این ترتیب تکرار رفتار روزانه همراه با مبانی انسان شناختیش شاهکارعشق و تنهایی می شود که تو این دو روز حالی داد خوندنش....

"رفتار ما سرشار از تکرارهای یکنواخت و باورنکردنی است."

واگویه های درونی قهرمان کتاب که گویا نیاز به عشق ابدی و واقعی دارد و در این بین دوست دارد مثل گلیمگش به عمری جاودان دست پیدا کند ولی حسرت و ناتوانی آدم مقابل مرگ ….من یکی عاشق این قهرمانهای تک افتاده ام.دنیایی که نویسنده با شاهکار روایتی خطی خواننده اش را فقط و فقط از دید قهرمان توصیف می کنه...راوی هم مثل بسیاری دوس نداره ریسک کنه و هیچوقت به طرف حوادث نمیره....بلکه این حادثه اس که به سمتش میاد.. فلسفه زندگیش رو بر پایه متد روانشناختی فردیش پایه ریزی می کنه ......با این فلسفه....

"حرکت بی اختیار عامل اصلی شکل گیری اعمال ناپخته و ناشیانه است."

دنیایی که راوی در اون گیر کرده فضای متوهمی داره جزیر های با دو ماه و دو خورشید,قصرهای اسرار آمیز و تالارهای آینه و پر زرق و برق که متروک افتادن. ا هم که فکر می کنیم قهرمان از نئشه گی احتمالا" ماری جوانا دچار توهم شده......کلید اصلی رمان هم همینجاس  اینکه راوی دچار توهمه یامکانی که در اون گیر کرده توهم زاس ویا هر دوتای اوناس....و این همون رئالیسم جادویی و یا به قول بورخس خیال معقول یا خیال عاقلانه

 

"اگر انسان مدام در پی سوظن باشد، دلیل آن را پیدا خواهد کرد."

قسمتی از کتاب

به نکته‌ای درباره خودم پی برده‌ام. غالباً فکر می‌کنم آخر و عاقبت هر ماجرایی، تلخ و ناخوشایند خواهد بود. طرز فکری است که نطفه‌های آن از سه چهار سال قبل بسته شد و اگر چه مسئله‌ای جدی نیست اما آزارم می‌دهد. همین که هر روز زن روی صخره می‌آید و می‌خواهد نزدیک من باشد، ناشی از یک تغییر است و اوضاع چنان خوب و آرام پیش می‌رود که مشکل بتوان باورش کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 16:56  توسط اميد  | 

این روزها....

چند هفته قبل سالگرد مرگ خسرو شکیبایی بودش تو هامون یه دیالوگ هست که چیز جالبیه : نقل به مضمون

.....--همیشه بهت می گفتم زن خوشگل نگیر،گرفتی ،حالا نمی خوادت ،چقدر گفتم عنترشو بگیر تا کنارت برا همیشه بمونه،گوش ندادی،گوش ندادی.....حالا بکش

جمله بالا چقدر واقعیت داره یا نه رو نمی دونم ولی حقیقتش جمال و کمال با هم نباشن ...نه ...یکی بدون این یکی عین ساندویج بی نوشابه اس...ولی شاید راست باشه زیبارویان وفا ندارند....

 گفتم مرحوم شکیبایی حقیقتش برنامه ای که تو هفت از کاراش تدوین کرده بودن خیلی چیز غریبی بود...یادمه با اون صدای دلنشین و پر زنگش هر جمله ای رو می گفت تو دل می نشست ....دکلمه دو تا از دفتر شعرای علی صالحی (که شعرای پر رمز و رازی بودن ) یعنی نشانی هاو نامه ها اونقدر عالی بودن که اون وقتا هر شب گوش میدادم....

--می رفتم میدان توپخانه را دور می زدم

و باز می گشتم آنجا که زنی فال حافظ و عشوه ارزان می فروخت.....

اینکه اون یه دوبلور بود و من هیچوقت صداش رو تو نقشای درجه چندمی که می گفت تشخیص نمی دادم....تو طالع نحس, غازهای وحشی , قهرمانان کلی و شعله در نقش پیرمرد مسلمانی که پسرش رو جبار سینک می کشه .....

جالبی اینه که تو فیلم شکار –مجید جوانمرد منوچهر اسماعیلی به جاش حرف می زد (سلیقه مدیر دوبلاژ اون فیلم!@!)....

اولین فیلمی که از خسرو شکیبایی دیدم و تو یادم مونده (دادشاه رو بعدا" دیدم)یه فیلم فراموش شده اس به اسم صاعقه... دقیق نمی دونم شاید سالای 64 یا 65 بودش که تو سینما با خانواده دیدم....داستان یک کارمند که درگیر دعوای زن و مادرش میشه و در آخرش سکته می کنه از دست اون دو تا ...واسه الان که خیلی فیلم بدیه ولی اون موقعها مرگ کارمنده خیلی تاثیر گذار بودش ...حتی با وجود بچگی یادمه دپرس شدم...یعنی منم زن بگیرم سکته می زنم .. از دست این زنا

یه فیلم گمنام دیگه که خیلی عجیب غریب بود برای 10 سال پیش  لژیون باز هم اثر ضیاالدین دری(که نمی دونم چرا مهجور مونده حتی بعد کیف انگلیسی....) بود که فکر کنم سال 80 یا 81 تو سینما به نمایش دراومد....خسرو شکیبایی که پدرش کشته شده برای خاک سپاریش میاد تهران بعد با زن سابق پدرش آشنا میشه و ....

فیلم درباره فراماسون بازی و جریانات فراموشخانه ای و نوع روابط رازآلود و در عین حال مخوف حاکم بر لژهای فراماسونیه که این روزا به قولی با دیدن چن تا مثلث و سایه و مجسمه  دست تو شال وکمر بعضیها (بخصوص جوجه محققای جدید)زیادی جو گیر شدن و هر سوراخ موشی رو نماد و سمبل ماسونی می دونن....بازی غریب شکیبایی در لژیون (که دچار سانسور و ممیزی شدیدی شده بود ) دیدنی بود

بازیهای شکیبایی جاودان و همشیگی هستند و حمید هامون فیلم جاودان مهرجویی با حضور شکیبایی نماد روشنفکری به گل نشسته و مرد بیگانه با جامعه نه چندان متمدن آن,شد یه الگو برای اونایی که حاضر نیستن در بدترین شرایط هم عقب بشینن...

تو فیلم پری لحظه ای از بازی شکیبایی هست که تو سوگ برادرش تو تاکسی شروع به گریه کردن می کنه و خودش رو دیوانه می خونه و یا سکانسی که با یه لحن قدرتمند میگه دیروز یه دختربچه برگشت و به من نگاه کرد....پشت اون لحن که به طور غریبی اکو داشت انگار داره از یه ماجرای خیلی مهم بحث می کنه ...یعنی پری بدون شکیبایی قابل تصوره ....حیف بود و خیلی زود رفت متاسفانه

------------------------------------------------------------------

 

تو جاهایی  که افرادی دیگه هم به اون رفت و آمد دارن همیشه پیدا کردن نشونه های باقی مردم برام جذاب بودن.یادگاریا بخصوص ...من خودم زیاد اهل مسافرتم بنابراین اولین نشانه ها رو تو بین راه می بینم, تو مسافرخانه ها و هتلها.چون اصولا" محلی که ادم اقامت موقت می کنه هیچوقت جزو جاذبه های باقی مونده سفر نیست.همیشه یه جایی برای خوردن خوابیدن بوده ....تو تهران دو تا هتل رو دوس دارم یکیش لاله ...یکیشم مروارید....لاله یه کم گرونه ولی مروارید ارزونه و بیشتر اوقات رو اونجا هستم...دوران دانشجویی که با دوستان میومدم میرفتیم توپخانه ومسافرخونه های اونجا....چون بقیه حاضر نبودن هزینه بیشتری رو بدن...تو اونجا اکثر این نشانه ها مال سربازا بودن...اعزامی از بیرجند...حمید از سبزوار ....بیاد آخرین روز صفر- یک...حمید و مجتبی...گوشه کنارای اتاق پر بودن از این نشانه ها ...بعضیها انگار داشتن از یه چیزی فرار می کردن.یعنی فردا چطور میشه (یه بی نام و نشان) ...یادگاریها تو اتاقای هتل لاله اکثرا" گوشه دنج پایینی اتاق بودن...مثلا" یکیش خوب یادمه....اولین سفر من و مهرنوش ...15/1/88 ...خدا می دونه الان مهرنوش و این مرد مرموز الان چه کارا می کنن...کجا هستن...

هتل مروارید یادگاریاش جالبتر بودن....کلم درد می کنه آخ آدم برای خلاصی از کچلی باید چه کارا بکنه...این رو تو هتل مروارید دیدم...احتمالا" یه مردی بودش که عمل ترمیم مو کرده بود...به قول کاشته بود موهاش رو...

تو شهرهای مختلف حال و هوای این نشونه ها فرق داره...مثلا" ماهشهر تو سالای نه چندان دور... که برای کار تو یه شرکت رفته بودم فقط یه هتل فکستنی داشت با اتاقهایی که بوی شرجیش از خود شهر هم بیشتر بودش...غذاهای بد...اونجا اکثرا" آدمایی بودن که دنبال کار اومده بودن لحن یادگاری داد میزد...یکیش رو قشنگ یادمه....یه شعر از خیام نوشته بود و زیرش یه وصف الحال از خودش....قراره برم مصاحبه بدم چه حالی بدم دارم... حمید رضا...بچه اندیمشک....

عسلویه بدتر بود...عسلویه اون موقعها شهریت خاصی نداشت منطقه مسکونیش یه شهرک نه چندان مرتب بود ..با یه پانسیون مانندی که یه حاج خانم خیلی خیلی مسن وبداخلاق یعنی  زینب خانم که برقع می زد اداره میشد .حالا اگه شبی نصفه شبی برای قضای حاجتی میومدی بیرون باید خدا خدا می کردی که با هیبت عظیم حاجی زینب با اون برقعش که مثل جادوگرا بود روبرو نشی ..یادگاریای اون خونه پر از افسردگی بودن که بیشتر ناشی از خستگی ها بودن و...

اما چرا من اینا رو گفتم....واسه اینکه یاد یکی از طرحهای خودم افتادم قصه جوان افسرده ای که یه روز یه علامت چشمک زن رو از یک برج می بینه و بعد تصمیم میگیره به دنبال اون علامت بره تو برج یه نوشته می بینه که خطاب به اونه و مرد جوان تصمیم میگیره به دنبال صاحب نوشته بگرده و....

خلاصه این یادگاریا پشتش یه عالمه احساسات خوابیده ،و یه عالمه سرنوشت ....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

5 روز در ماه آگوست

این فیلم درباره جنگ 5 روزه گرجستان و روسیه اس ....خود فیلم چیزی که نداره ...بحث سر بنگاه ایده پرداز و تحریف افکار عمومیه که هالییوود می خواد در اینگونه فیلمها به خورد ملت بده...فیلم درباره جنایات روسها در طی این 5 روز جنگه....واقعیت جالب اینه که جنگ رو گرجی ها شروع می کنن ,طی 24 ساعت 2000 اوستیایی رو قلع و قمع می کنن ...و بعد طی فقط 48 ساعت با حمله چند گروهان روسی و نیروهای شبه نظامیه اپقازیا کل ارتش گرجستان بطور مذبوحانه و فلاکت باری از هم می پاشه...

حالا ما تو این فیلم چی داریم ؟ ...چند روز بعد از حمله گرجیها به اوستیا,یعنی جنایات گرجی ها هیچی...در فیلم شاهده جانفشانیهای گرجی ها هستیم....خوب حقیقتش اینه که اصلا فرصتی برای حماسه آفرینیه گرجیها نبود ...اما جالب شخصیت شاکیاسویلی رئیس جمهور گرجستان که تصویر یه قهرمان رو داره در فیلم....واقعیتش اینه که یکی مذبوحانه ترین تصمیمات که گرفته شد حمله اون به اوستیا بود که به نابودی ارتش 20000 نفری گرجستان انجامید از طرف دیگه خیال خام اون که فکر می کرد ناتو به خاطر اون حاضره با روسا در بیفته....

تصویر آخر فیلم که رئیس جمهور گرجستان داره به طور افتخار آمیزی برای مردمش سخنرانی می کنه که انگار فتح قندهار کرده...

یه نکته به فنا رفتن بازیگری مثل والکیمر که تو این سالها بازیگر درجه دو فیلمای درجه سه و دو شده ....والکیمری که زمانی در دروازه های اولیور استون یه نسل رو با بازآفرینی موزین بزرگ بلوز جادو کرد ....اما الان....

گرجستان کشور خوشگلیه مردم مهربونی هم داره....البته سرشار از تعصبات ارتدکسی و جدل مابین تک توک مسلمانها و ارامنه که همین باعث شده همیشه اوضاع متشنج باشه...من هم یه بار اونجا رفتم .....

-گفتم گرجستان ولی تو کشورهای حوزه قفقاز هیچ کشوری به به پای ارمنستان نمی رسه ...تمام خوشگلیای ایروان آروم و زیبا و پاک رمانتیک , اون میدان فوق العاده هزار پلکان و میعادگاه عشاقش  یه طرف ...اون شرابای ارمنیه کافه آرتا یه طرف...به قول پیرمردای اهل می و بادیه رنگ شراباش عینهو رنگ جیگر زلیخا قرمز یه دسته ...با یه پیرمرد مشتی محاسن سفید کرده که عکس دوره سربازیش رو تو ارتش سرخ با اون کلاه خود و یک ای کی چهل و هفت نوک منقاری مخصوص سربازای شوروی قاب کرده بودش بالای سرش....حالا به قول مرحوم ناتل خانلری....

زلف ساقی در آبگینه جام

ای خوشا عاشقی بدین هنگام....

نو این فیلمم از این کافه ها هست البته از نوع تفلیسیش

------------------------------------------------------------------

روسپیان سودازده من

  این مدت, این آخرین دستپخت مارکز رو شروع به خوندن کردم....هیچوقت من جزو طرفدارای مارکز نبودم شاید چون نتوستم با رئالیسم جادویی ارتباط مثبتی داشته باشم. ....یکی از دلایل این امر به نظرم یکیش غلظت بالای سورئالیسم و همچنین دوز بالای افسردگی اونه . از آثار اون دیار کارهای فوئنتس و ایزابل آلنده رو بیشتر از بقیه دوس دارم....اما حالا آخرین رمان مارکز در 8 یا 9امین دهه زندگیش ورای تمامی آثاری است که از اون خوندم.داستان پیرمرد هوس بازی مبتلا به نوعی پدوفی.ل.یا که در نبود عشق واقعی گویا انتقامی اغواگرانه از زندگی نه چندان سالمش در هم خوابگی با دخترکان کم سن و سال ,می گیره.او با هوس تسکین به درد های خودش می ده اون هم در نبود عشق واقعی....حقیقتش اینه که در ورای اون لحن پر از مکنت و سکوت و غرور متکلم اول شخص رمان و تصویری که بیشتر از زبان خود مارکز بیرون میاد و گویا مارکز خودش هم در این سن و سال دچار تمایلات پدوفی.لی.یایی شده ...چیزی که بعد از خوندن رمان به من دست داد احساس حقارتی بود که قهرمان رمان سعی داشت با هدیه دادن دختری کم سن و سال در سالروز تولد نود سالگیش به خودش هدیه بده....

رمان با این جمله آغاز میشه : " در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. " ...کسی که (نود سالگی ) رو از جمله نخونه بازخوردی که از رمان دریافت می کنه بیشتر شبیه خاطرات یک مرد هرزه جوانه تا یه پیرمرد لب گور...مارکز با قلم واقعا" جادوییش به جوان درونی (کودک دورنی شاید ) شروع به وصف الحال و  احوالات قهرمان که به نوعی به نظر منظر و تصویری از خود نویسنده اس که در دوران یائسگی مردانه!!!! به سر میبره و هوس دوباره به کلش زده...

در اینکه قلم مارکز جادوییه و وصف الحال و وصف الحالات قهرمان اصلی اونقدر جذاب نگاشته شده که در دنیای ساخته مارکز به راحتی  ورود می کنی و حتی با متکلم اون برای آنی همذات پنداری می کنی ....

نمی خوام درباره  رمان مارکز که چند سالی هم از انتشارش گذشته و به نوعی الان ممنوع الچاپ اما نسخه های ایبوکش در بسیاری جاها قابل دانلوده خیلی جزئی صحبت بکنم....چیزی که هست و اشاره هم کردم جمله معروفی که همیشه پیرها به آدم میگن : عاقبت به خیری....پیرمردهای هوسباز شاید جزو منفورترین اقشار از جامعه انسانی هستن اما در داستان با ارائه چهره ای به نسبت معصومانه زوال و تخدیر روحی مرد را زائیده اثرات زندگی فرسایشی و اتفاقی که در نوجوانی برای او افتاده رو منشا اصلی هوسرانی های او می دونه....چیزی که گویا خود مارکز قصد داره همسن و سالانش را در صورت داشتن رگه هرزگی مبرا بدونه...پیرمرد در انتها چهره ای اثیری می یابد :

" به خیابان روشن و مششع وارد شدم و برای اولین بار خودم را در افقهای دوردست اولین قرنم می شناختم. خانه ام در سکوت و مرتب, در ساعت شش و ربع از رنگهای یک افق پرطراوت و شاداب آکنده بود. دامیانا با صدای بلند در آشپزخانه می خواند. گربه دوباره جان گرفته دمش را به مچ پایم پیچید و تا میز تحریر همراهیم کرد. داشتم کاغذهای چروک شده دوات و قلمم را روی میز مرتب می کردم که خورشید در میان درختان بادام پارک منفجر شد و کشتی رودخانه ای پست با یک هفته تاخیر به خاطر خشکی با نعره ای وارد کانال بندری شد. بلاخره زندگی واقعی از راه رسید. با قلبی نجات یافته و محکوم به مردن با عشقی سرشار در هیجان شادمانه هر یک از روزهای بعد از صد سالگیم."

گویا عشق واقعی پیرمرد می رسد و....ولی باور میشه کرد پیرمرد 90 ساله و دخترکی نوجوان؟ ...

سیمای پیرمرد در ورای نکاتی که مارکز کهنسال با قلم جادوییش
ترسیم می کند تطهیر می شود اما......نه تو کتم نمیره....جالا شاید من

 
خشکه مغز باشم یا مقدس مآب ولی  با هر تفکر قدیمی و کهنه و
فرسوده یا هر نوع منش روشنفکرگرانه تجددگرا اینگونه تطهیر
 مزخرف و مسخره اس
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خاطرات یک پیرمرد-Dagboek van een oude dwaas

  اما سینما زبان بهتری برای پرداخت چنین داستانی است....چون واکنشها,میمیک و همچنین صور و تصورات را می توانیم ببینم ...اینه که من فیلم خاطرات یک پیرمرد به کارگردانی یک کارگردان اهل کشور هلند ,لیلی رادرمارک  رو همپای رمان و حتی بهتر از اون می دونم که با تصویری واقعگرایانه حقارت پیرمرد هوسران را نشان می دهد...

پیرمردی دچار انحراف !!! یا شیفتگی بیمارگونه فوت فیتی.شم که بعد از مرگ همسر پیرش دلباخته دختر خوانده خود می شود برای دستیابی به او تحقیر می شود....

حالا بحث سر این پیرمرده و پیرمرد رمان مارکزه .پیرمرد فیلم تقریبا" تمام چیزهای انسانیش رو از دست داده سلامتیش ,همسرش ,اما اون هنوز یک چیز رو حفظ کرده ...وسوسه های جنسیش رو...اونقدر به پر و پای دختر خوندش می پیچه تا بالاخره اجازه لمسش رو می گیره و...

تصویر پیرمرد فیلم تصویر حقارت آمیز ه و از غرور نهفته قهرمان 90 ساله رمان مارکز در اون خبری نیست ...او در پایان تطهیر نمیشه از المانهای وصف شده در رمان جریان سیال ماکرز برای عبور از مبادی فکری استفاده نمی کنه بلکه تصویر مستقیم و غیر آرمانی از سرنوشت قهرمان فیلم ارائه میده...

خلاصه اینکه عشق پیری و ....هزار دردسر دیگه....این عشقهای نامتعارف پدیده در سینما که اگه عمری بود بیشتر میگیم دربارش ..

------------------------------------------------------------------

سیزده 59-آقا یوسف.....

عجیبه که ندید احساس می کنم زیر این همه انتقادی که از این دو تا فیلم میشه بازهم یه عنصر  جذابی هست که دوست دارم خودم ببینم....راستش سر یه فیلم نظر منتقدا زیاد جدی گرفتم –یک تکه نان (کمال تبریزی)- نقدها عمدتا" منفی بود ولی چیز خاصی از ایرادات ندیدم.....فیلم رو ندیدم تا بالاخره نسخه از اون فیلم رو دیدم و بسیار از دیدنش لذت بردم...کلا" نمی دونم چقدر این تقلیدی که از خداحافظ لنین میگن رو سالور در فیلمش آورده ...ولی خیلی دوس دارم دستپخت سالور رو فارغ از نقدایی که بهش میشه ببینم...(تیزرفیلم و انعکاس موج انفجار تو چشمای پرویز پرستویی و اون اسلوموشن و بعدش هم پرت شدن حاج کاظم! با موج انفجار سکانسایی که خیلی بعیده تو یه فیلم بد ببینی ....

عین فیلم دکتر رفیعی که ماهی ها عاشق می شوندش رو با رضا کیانیان و گلشیفته که اون روزا خیلی شیفته داشت بسیار زیاد دوست داشتم...آقا یوسف یه جورایی فیلم کسیه که یاد آور آخرین روزای دانشجوییمه... ( عروسی خون )نمونش که چند بار دیدمش ... که تاتر فوق العاده ای  بود که داستان بسیار ساده ای داشت ....و رومئو ژولیت که یه روز اضافه تر تو تهرون موندم تا ببینم دستپخت دکتر و بازی فروتن رو....حیف که نشد شکار روباهش رو ببینم.....

من فیلمای این دو تا کارگردان رو دوس دارم بنابراین برای عشق فیلمایی مثل من همون حس آنی و لحظه ای که دیدن یه فیلم بهت میده کلی ارزش داره....بنابراین فعلا" نقد بی نقد ....

-------------------------------------------------------------------

پی نوشتها

وبلاگ دل.نمک 

این یکی رو خیلی دوست داشتم ..... زیاد البته اهل نظر دادن نیستم متاسفانه...این یکی روبا وجود اختلاف نظر با بعضی از مطالبش  دوست داشتم الان می بینم هیلتره.....نمی دونم و نمی خوام بدونم چرا هیلتره ولی حیف بود ...با هیتلر شکن هم یه سر زدم دیدم نویسنده  آخرین مطلبش یه نقد در مورد سیزده 59 و هیچ...چه میشه گفت...فقط نمی دونم دوستی که یه وبلاگ رو هیلتر می کنه پیش خودش یه ذره فکر نمی کنه یه وبلاگ حاصل چند سال ,چند ماه ,تو بگو چند روز یا حتی دقیقه یه نفره که نشسته با عشق یه مطلب رو نوشته و اون موقع به همین راحتی پر.....

 -------------------------------------------------------------------

قویترین مرد ایران و....

حقیقتش مرگ تلخ و غم انگیزی بود ....یه چیزی که شاید مرگ دادشی رو تلختر می کنه نوع بحث روانشناختیه ....آدمای درشت اندام همیشه تو چشم هستن بنابراین آدمای کوچیکتر برای دیده شدن و سرکوب  حس حقارتی که بعضیهاشون دارن دوست دارن با افراد درشتر درگیر بشن....حقیقت تلخیه....من خودم چون اندام درشتی دارم بارها برام اتفاق افتاده....تقریبا" همه متفق القول هستن که آدمای درشت اندام یا چاق اکثرا" آدمای مهربون و آرومی هستن و سعی می کنن از درگیری پرهیز کنن ولی....دادشی بنده خدا دچار همین مشکل شده و....حالا هر وقت برای یه نیمساعت تمرین به باشگاه میره آدم, همه یه جور بهت نگا می کنن :بزرگترتون که کشتن دیگه ...ادعاتون میشه...خدا بیامرزه بنده خدا رو... 

نمی دونم چرا حتی تو جدیترین مسائل یه فیلم یادم میاد ...سینما زندگیه...

 

مرگ یک تیرانداز- هنری کینگ رو دیدین...وقتی جوون عوضی از پشت تیرانداز (جیمی رینگو)رو میکشه ...کلانتر بهش میگه خیال کردی این آخرشه,حالا همه میخوان بدونن کی جیمی رینگو رو کشته اونوقت باید دنبال سوراخ موش بگردی ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:8  توسط اميد  | 

ترافیک

ترافیک

بعضی وقتا خیلی چیزای اعصاب خرد کن واسه بقیه عذاب آورن ولی برای تو یه معنی دیگه داره...عین وقتی که از خدا می خوای ثانیه ها کش بیان ....وقتی کسی که دوستش داری کنارته و ناراحتی که یه چند دقیقه بعدش باید خداحافظی کنی ....اما خوب یه دفعه تو خلوت ترین جاده یه ترافیک دراز جلو روت سبز میشه ....حالاس که هر متر یه دقیقه طول میکشه...عشقش اینه که حالا می تونی زیرچشمی نگاهای دزدکی به چشمای درشتش,گونه های گر گرفته اش,بینی خوش انحنایی که قسم می خوره عملی نیس,انگشتهای کوچیکش و یا یه موج از  موهای لختش که از زیر روسریش بیرون اومده,  بندازی ....خدا می دونه تو اون لحظه از اینکه یه مسیر 2-3کیلومتری به اندازه کل مسیر اتوبان تهران-قزوین طول میکشه چقدر خوشحال میشی....خوبیش اینه بعد ماه ها و سالها دیگه ترافیک با این موقعیت و خاطره ثبت شده....دیگه مثل بقیه تو ترافیک به درو دیوار فحش نمیدی ....بلکه قلبت به یاد همون روز دوباره می زنه و تو رو قلقلک میده...

-----------------------------------------------------------------


بعد خداحافظی هم یعد یه چیز خیلی  میچسبه یه فیلم رمانتیک روشنفکرانه قدیمی که به درد یه آدم سی و پنج ساله بخوره...بوسه های دزدکی  تروفوی بزرگ

....یا مثلا" افسانه پاییزیه اریک رومل

کدام فیلم ندیده ای گفته بود این فیلم تروفو ضعیفه!!!!! نه حتما" این خزعبلات تین ایجریه جدید خوب و  قوی ان که بعد یه نگاه شبش به هم می پرن.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 19:55  توسط اميد  | 

مطالب قدیمی‌تر